ديلي تايمز : چه دليلي دارد حماس موجوديت اسراييل را به رسميت بشناسد؟
به دنبال توافق بین دولت حماس و جنبش فتح در مکه بر سر تشکیل دولت متحد ملی، دو طرف متعهد شدند ائتلافی را به منظور شکست محاصرههای بینالمللی و پایان دادن به مناقشات داخلی در فلسطین تشکیل دهند اما این توافقنامه واکنش قاطعی را در آمریکا و اسراییل به دنبال نداشت و آنها اعلام کردند برای اعلام موضعشان در این خصوص تا تشکیل دولت متحد ملی فلسطین و شنیدن برنامههای آن صبر میکنند؛ در همین راستا کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجهی آمریکا به منظور گفتوگو با دو طرف با هدف از سرگیری روند صلح وارد اسراییل و اراضی فلسطینیان شد ولی نشست سه جانبه وی با ایهود المرت و محمود عباس نتایج چشمگیری به دنبال نداشت."
یوری اونری، یک فعال صلح اسراییلی که بیشتر وقت خود را صرف بررسی تشکیل دو کشور مستقل فلسطین و اسراییل کرده با تحلیل اوضاع حاکم و درخواستهای جامعهی بینالمللی به ویژه اسراییل و آمریکا از دولت فلسطین برای تعهد به اصول کمیتهی کاری چهارجانبه در روزنامهی دیلی تایمز چنین نوشته است: «حماس حمایتش را از تشکیل یک کشور فلسطینی با مرزهای ژوئن سال 1967 اعلام کرده و این به معنای تشکیل یک کشور فلسطینی در کنار اسراییل است نه به جای اسراییل. این ایده به محمود عباس قدرت انجام مذاکره با اسراییل را میدهد و وی متعهد شده که هر توافقنامهی امضا شدهای در همه پرسی را بپذیرد.»
این فعال اسراییلی تحلیل خود را با این سوال دنبال میکند که "آیا باید یک بومی آمریکایی حق موجودیت ایالات متحده آمریکا را به رسمیت بشناسد؟"
وی پاسخ میدهد: «این سوال جالبی است. اروپاییها به قارهای که متعلق به آنها نبود حمله کرده و اکثر جمعیت بومی (سرخپوستها) این قاره را در یک اقدام نسل کشی ریشهکن کرده و از نیروی کار میلیونها بردهای که از زندگیشان در آفریقا جدا شده بودند سوء استفاده کردند. در نتیجه این اقدام ایالات متحده آمریکا شکل گرفت و ایجاد شد. اما هیچ کس این سوال فوق را مطرح نکرد. اگر کسی حق موجودیت ایالات متحده را به رسمیت بشناسد یا نشناسد برای آنها هیچ اهمیتی ندارد. این درخواست از کشورهایی که با آنها رابطه دارند نیز نشده است اما چرا؟ به این دلیل که این یک درخواست مضحک است.
پس چرا حماس ملزم است تا حق موجودیت اسراییل را به رسمیت بشناسد؟ زمانیکه یک کشور، کشور دیگری را به رسمیت میشناسد این به معنای به رسمیت شناختن رسمی و اذعان یک حقیقت موجود است اما به رسمیت شناختن به معنای قبول داشتن نیست.
اتحاد جماهیر شوروی ملزم نبود حق موجودیت ایالات متحده را به عنوان یک کشور سرمایهداری به رسمیت بشناسد اما در مقابل نیکیتا خورشچف، یکی از رهبران اتحاد جماهیر شوروی در سال 1956 قول داد ایالات متحدهی آمریکا را نابود میکند.
آمریکا نیز هرگز به فکر به رسمیت شناختن حق موجودیت اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک کشور کمونیستی نبود؛ بنابراین چرا چنین درخواستی غیر عادی از فلسطینیان میشود؟ چرا آنها باید حق موجودیت اسراییل را به عنوان یک کشور یهودی به رسمیت بشناسد؟
با گذشت 60 سال از موجودیت اسراییل و پس از آنکه ما به یک قدرت منطقهیی مبدل شدیم، هم چنان از این امر نامطمئن هستیم که آیا نیازمند تضمین حق موجودیتمان هستیم؟»
اونری افزوده است: «اما این درخواست که اکنون از دولت متحد ملی شده دور از عدالت و انصاف است. این اقدام یک هدف سیاسی نهفته در خود دارد، متقاعد کردن جامعه بینالمللی به عدم به رسمیت شناختن دولت فلسطینی که در حال شکل گیری است و موجه جلوه دادن خودداری دولت اسراییل از عدم انجام مذاکرات صلح با این دولت. انگلیس نیز این درخواست را عاملی برای رد گم کردن خوانده است.
زمانیکه من جوان بودم یهودیان در فلسطین عادت داشتند درباره سلاح محرمانهی ما صحبت کنند: امتناع اعراب.
همیشه هر کسی طرح صلحی را پیشنهاد میکرد، ما منتظر بودیم تا یک طرف عربی یک "نه" به میان آورد.
این واقعیت دارد که رهبریت صهیونیست مخالف هرگونه مصالحهای بود که اوضاع موجود را به نحوی تغییر دهد و قدرت حرکت صهیونیستها را برای گسترش شهرکهای صهیونیست نشین متوقف کند اما رهبران صهیونیستی همیشه عادت کرده بودند بگویند آری ما دستمان برای صلح دراز است اما همچنان منتظر بودند تا طرف عربی در این میان با مخالفتشان طرحهای پیشنهادی را رد کند.
این سیاستها صد سال موفق بود تا زمانیکه یاسر عرفات، رهبر فقید تشکیلات خودگردان قواعد را عوض کرد و اسراییل را به رسمیت شناخت و معاهدههای اسلو را امضا کرد که بر اساس آن قرار شد مذاکره برای تعیین مرزهای نهایی میان فلسطین و اسراییل تا سال 1999 به انجام برسد اما این مذاکرات تا به امروز آغاز نشده است.
پس از مرگ عرفات مخالفتهای اعراب با برقراری صلح سختتر و سختتر شد. عرفات همیشه به عنوان فردی تروریست، حقه باز و دروغگو توصیف شد اما همه عباس را به عنوان فردی صادق قبول دارند که به واقع خواهان حصول صلح است. حتی آریل شارون، نخست وزیر سابق اسراییل نیز در خودداری از هر گونه مذاکره با وی موفق نشد اما طرح جداسازی یک جانبهی شارون به این مذاکرات پایان داد. جورج بوش نیز از وی به شدت حمایت کرد.
با سکته مغزی شارون، ایهود المرت، نخست وزیر شد و اقدامی که در پی آن به وقوع پیوست خوشحالی مفرطی را در بیتالمقدس بوجود آورد. فلسطینیان حماس را برگزینند.
این امر واضح است که با روی کار آمدن چنین گروهی دیگر هیچ لزومی برای انجام مذاکره در خصوص صلح یا تعیین مرزها وجود ندارد و هیچ جایی نیز برای انجام این امور نیست و به راستی آمریکا و شرکای اروپاییشان دولت فلسطین را تحریم کردند و جمعیت فلسطین را در گرسنگی فرو بردند و سه شرط برای لغو محاصرههایشان تعیین کردند: 1- دولت فلسطین و حماس باید حق موجودیت کشور اسراییل را به رسمیت بشناسد 2- آنها باید حملاتشان را متوقف کنند 3- و هم چنین باید توافقنامههای امضا شده از سوی سازمان آزادی بخش فلسطین را بپذیرند.
به ظاهر این جریان این احساس را ایجاد میکند که در واقعیت پاسخ منفی است. چون تمامی این شرایط یک جانبه است: فلسطینیان باید حق موجودیت اسراییل را (بدون تعیین مرزهایش) به رسمیت بشناسند اما دولت اسراییل ملزم نیست حق موجودیت یک کشور فلسطینی را به رسمیت بشناسد. فلسطینیان باید به حملاتشان پایان دهند اما دولت اسراییل ملزم به توقف حملات نظامیاش در اراضی فلسطین و توقف شهرک سازی نیست. طرح نقشهی راه نیز چنین میگوید اما همه من جمله آمریکا این موارد را نادیده گرفتهاند.
فلسطینیها باید به اجرای این توافقنامهها متعهد شوند اما دولت اسراییل ملزم به ارایه چنین تعهدی نیست که این اقدام به معنای نقض تقریبا تمام بندهای توافقنامهی اسلو است که در میان آنها میتوان به این موارد اشاره کرد: گشایش یک محل عبوری امن میان غزه و کرانه باختری، اجرای سومین عقب نشینی از اراضی فلسطین و نگریستن به کرانه باختری و نوار غزه به عنوان یک اراضی مجزا.
از زمانی که حماس به قدرت رسید رهبرانشان دریافتند که باید منعطفتر شوند. آنها نسبت به خلق و خو و روحیه مردمشان بسیار حساس هستند. جمعیت فلسطین مدت زیادی است که در اشغال است و به دنبال زندگی در صلح میباشد بنابراین حماس در به رسمیت شناختن اسراییل متعادلتر شده است.
در نتیجه آن، حماس حمایتش را از تشکیل یک کشور فلسطینی با مرزهای ژوئن سال 1967 اعلام کرد و این بدین معنی است که یک کشور فلسطینی در کنار اسراییل ایجاد شود و نه به جای اسراییل. این اقدام به عباس قدرت و وکالت انجام مذاکره با اسراییل و تعهد به پیشبرد توافقنامههای تایید شده در همه پرسی را میدهد. البته عباس نیز به طور کاملا شفاف حامی تشکیل یک کشور فلسطینی در کنار اسراییل در طول خط سبز است. شکی وجود ندارد در صورتیکه چنین توافقی حاصل شود اکثریت جمعیت فلسطین به آن رای مثبت میدهند.
به همین منظور در اسراییل نگرانیهایی وجود دارد، در صورتیکه اوضاع به همین منوال پیش رود جهان احتمالا این برداشت را میکند که حماس تغییر کرده است و سپس محاصرههای اقتصادیاش را از مردم فلسطین بر میدارد.
توافقنامهی مکه نیز طرحهای المرت را بیشتر برهم زد، از آنجاییکه عربستان، متحد اصلی آمریکا در جهان عرب است پادشاه عربستان مسالهی فلسطین را با جدیت در دفتر کار ریاست جمهوری آمریکا قرار داده است.
در پی حصول این توافق ترس و وحشت در اسراییل بوجود آمد و این جریان نتایج فوری را به دنبال داشت. گروههای سیاسی اعلام کردند توافقنامهی مکه را رد میکنند و سپس شیمون پرز، معاون المرت و صاحب روش "بله اما نه"، المرت را متقاعد کرد که به جای آنکه به طرزی وقیحانه به این توافق نه بگوید این مخالفت را به شیوهای زیرکانه عنوان کند.
اگر کسی فکر میکند صلح برای اسراییل مهمتر از گسترش شهرکهایش است پس باید از تغییر موضع حماس استقبال کرده و آن را در ادامه این مسیر ترغیب کند.
اما اگر کسی با صلح به دلیل آنکه مرزهای نهایی اسراییل را مشخص میکند و اجازه گسترش را به آنها نمیدهد مخالف است، پس باید هر اقدام لازمی را برای متقاعد کردن آمریکاییها و اروپاییها برای ادامهی تحریم دولت فلسطین و محاصره مردم فلسطین به انجام رساند.
آمریکاییها نیز اکنون مشکلی دارند، آنها از یک سو به پادشاه عربستان نیاز دارند نه تنها به خاطر اینکه وی بر منابع غنی نفتی تکیه زده بلکه به این دلیل که وی محور بلوک سنی میانهروست. اگر پادشاه عربستان به بوش میگوید که حل مساله فلسطین برای جلوگیری از گسترش نفوذ ایران در سراسر خاورمیانه ضروری است اظهاراتش اهمیت زیادی خواهد داشت. اگر بوش در نظر دارد حملهی نظامی را علیه ایران صورت دهد که اینطور به نظر میرسد این امر برای بوش مهم است که حمایت سنیها را در پشتش داشته باشد.
از طرف دیگر این لابی حامی اسراییل - یهودی و مسیحی - برای بوش از این جهت ضروری و حیاتی است که وی از حمایت و پشت گرمی این پایگاه مسیحی حزب جمهوری خواه که متشکل از بنیادگراهایی است که از افراطیون راستگرا در اسراییل حمایت میکنند، بهره جوید.
بنابراین چه کاری باید به انجام رسد؟ هیچ چیز. برای این هیچ چیز کاندولیزا رایس یک شعار دیپلماتیک مناسب یافت: افقهای سیاسی جدید.
مطمئنا وی حتی به معنای این کلمات هم فکر نکرده است چرا که افق سمبل هدفی است که هرگز بدست نمیآید: هر چه شما به افق نزدیکتر میشوید بیشتر از آن فاصله میگیرید.»
انتهای پیام
ثبت کننده خبر: F.s
تعداد دفعات
مشاهده شده: 1038
|
سایر مطالب
|