جمعه 12 شهريور 1389 - الجمعة 23 رمضان 1431 - Friday 03 September 2010 

  

 [English]  [عربية]  [Français]  [עברית]   

     آدرس جدید پایگاه اطلاع رسانی مقاومت www.moqavemat.com آدرس جدید پایگاه اطلاع رسانی مقاومت www.moqavemat.com آدرس جدید پایگاه اطلاع رسانی مقاومت www.moqavemat.com آدرس جدید پایگاه اطلاع رسانی مقاومت www.moqavemat.com          سایت جدید مقاومتwww.moqavemat .com سایت جدید مقاومتwww.moqavemat .com سایت جدید مقاومتwww.moqavemat .com سایت جدید مقاومتwww.moqavemat .com سایت جدید مقاومتwww.moqavemat .com سایت جدید مقاومتwww.moqav          www.moqavemat.com سایت جدید مقاومت          www.moqavemat.com سایت جدید مقاومت          معضلی به نام لیبرمن          رسوایی تکان دهنده جنسی در ارتش رژیم صهیونیستی          یهودی افراطی با خودرو چندبار از روی بدن فلسطینی زخمی رد شد          رژیم صهیونیستی احداث چند مجمتع مسکونی جدید را تصویب کرد          مشعل: سیاست باید در خدمت مقاومت باشد     
 کمیته امداد امام خمینی لبنان
 حماسه الغزه
 هل من ناصر ینصرنا و هل من معین یعیننا امام هذه المجازر الذی یرتکبها الصهاینـﺔ بحقنا
 حصار غزة المقیت بولاء الحکومـﺔ المصریـﺔ للنظام الغاصب الأسرائیلی محاصره غزه با تبعیت دولت مصر از رژیم اشغالگر تکمیل شده است
 اسرائیل ترتکب الجرائم الوحشیـﺔ و  امریکا تدافع عنها اسرائیل جنایت می کند، آمریکا حمایت می کند
 نشجب اعمال الاباده البشریه الصهیونیه ضد الفلسطین فی غزه و الخلیل  فاجعه انسان کشی و نسل کش در غزه و الخلیل توسط رژیم صهیونیستی محکوم است

خبر - اجتماعی

پنجشنبه 27/10/1386

 ساعت: 21:33

 [جستجو برای همه اطلاعات]  [بازگشت]  [نسخه چاپی] 
 درسهای عاشورا در فرمایشات مقام معظم رهبری

درسهاي عاشورا در فرمايشات مقام معظم رهبري


شما برادران و خواهران عزیز و همه ملت بزرگ ایران باید بدانید که کربلا الگوى همیشگى ماست. کربلا مثالى است براى این‏که در مقابل عظمت دشمن، انسان نباید دچار تردید شود. این، یک الگوى امتحان شده‏است. درست است که در روزگار صدر اسلام، حسین بن على علیه‏السّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسید؛ اما معنایش این نیست که هرکس راه حسین علیه السّلام را مى‏رود و همه کسانى که در راه مبارزه‏اند، باید به شهادت برسند؛ نه. ملت ایران، بحمداللَّه امروز راه حسین علیه السّلام را آزمایش کرده است و با سر بلندى و عظمت، در میان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد. آنچه که شما پیش از پیروزى انقلاب انجام دادید و رفتید، راه حسین علیه السّلام؛ یعنى نترسیدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نیز همین‏طور بود. ملت ما مى‏فهمید که در مقابل او، دنیاى شرق و غرب و همه استکبار ایستاده است؛ اما نترسید. البته ما شهداى گرانقدرى داریم. عزیزانى را از دست دادیم. عزیزانى از ما، سلامتى‏شان را از دست دادند و جانباز شدند. عزیزانى، چند سال را در زندانها گذراندند. عدّه‏اى هنوز هم در زندان بعثیها هستند. اما ملت با این فداکاریها به اوج عزّت و عظمت رسیده است؛ اسلام عزیز شده است؛ پرچم اسلام بر افراشته شده است. این، به برکت آن ایستادگى است. در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371 -------------------------------------------------------------------------------- در ایام محرّم و صفر، ملت عزیز ما باید روح حماسه را، روح عاشورایى را، روح نترسیدن از دشمن را، روح توکّل به خدا را، روح مجاهدت فداکارانه در راه خدا را، در خودشان تقویت کنند و از امام حسین علیه‏السّلام مدد بگیرند. مجالس عزادارى براى این است که دلهاى مارا با حسین‏بن‏على، علیه السّلام و اهداف آن بزرگوار نزدیک و آشنا کند. یک عدّه کج فهم نگویند که «امام حسین علیه السّلام شکست خورد.» یک عده کج فهم نگویند که «راه امام حسین علیه السّلام معنایش این است که همه ملت ایران کشته شوند.» کدام انسان نادانى، چنین حرفى را ممکن است بزند؟! یک ملت از حسین‏بن‏على علیه‏السّلام باید درس بگیرد. یعنى از دشمن نترسد؛ به خود متّکى باشد؛ به خداى خود توکّل کند؛ بداند که اگر دشمن با شوکت است، این شوکت، ناپایدار است. بداند اگر جبهه دشمن، به ظاهر گسترده و قوى است، اما توان واقعى‏اش کم است. مگر نمى‏بینید که نزدیک چهارده سال است که دشمنان خواسته‏اند جمهورى اسلامى را از بین ببرند و نتوانسته‏اند! این چیست جز ضعف آنها و قدرت ما؟ ما قوى هستیم. ما به برکت اسلام، قدرت داریم. ما به خداى بزرگ متوکّل و متّکى هستیم. یعنى نیروى الهى را با خودمان داریم. دنیا در مقابل چنین نیرویى نمى‏تواند بایستد. در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371 -------------------------------------------------------------------------------- این نکته مهم ، یکى از این درسهااست که حسین بن على علیه‏الصّلاةوالسّلام، در یک فصل بسیار حسّاس تاریخ اسلام، وظیفه اصلى را از وظایف گوناگون و داراى مراتب مختلف اهمیت، تشخیص داد و این وظیفه را به انجام رساند. او در شناخت چیزى که آن روز دنیاى اسلام به آن احتیاج داشت، دچار توهّم و اشتباه نشد. در حالى که این، یکى از نقاط آسیب‏پذیر در زندگى مسلمین، در دورانهاى مختلف است؛ یعنى این‏که، آحاد ملت و راهنمایان آنها و برجستگان دنیاى اسلام، در برهه‏اى از زمان، وظیفه اصلى را اشتباه کنند. ندانند چه چیز اصلى‏است و باید به آن پرداخت و باید کارهاى دیگر را - اگر لازم شد - فداى آن کرد؛ و چه چیز فرعى و درجه دوم است و هر حرکت و کارى را به قدر خودِ آن باید اهمیّت داد و برایش تلاش کرد. درهمان زمانِ حرکت اباعبداللَّه علیه‏السّلام، کسانى بودند که اگر با آنها در باب این قضیه صحبت مى‏شد که «اکنون وقت قیام است» و مى‏فهمیدند که این کار، به دنبال خود مشکلات و دردسرهایى دارد، به تکالیف درجه دو مى‏چسبیدند؛ کما این‏که دیدیم، عدّه‏اى همین کار را کردند. در میان آنهایى که با امام حسین علیه‏السّلام، حرکت نکردند و نرفتند، آدمهاى مؤمن و متعهّد وجود داشت. این‏طور نبود که همه، اهل دنیا باشند. آن روز در بین سران و برگزیدگان دنیاى اسلام، آدمهاى مؤمن و کسانى که مى‏خواستند طبق وظیفه عمل کنند، بودند؛ امّا تکلیف را نمى‏فهمیدند؛ وضعیت زمان را تشخیص نمى‏دادند؛ دشمن اصلى را نمى‏شناختند و کار اصلى و محورى را با کارهاى درجه دو و درجه سه، اشتباه مى‏کردند. این، یکى از ابتلائات بزرگ دنیاى اسلام بوده است. امروز هم ممکن است ما دچار آن شویم، و آنچه را که مهم است، با چیز کم اهمیّت‏تر اشتباه کنیم. باید وظیفه اساسى را که قوام و حیات جامعه به آن است، پیدا کرد. روزى در همین کشور ما، مبارزات ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى و ضدّ دستگاه کفر و طاغوت، مطرح بود؛ اما بعضى، این تکلیف را تشخیص نمى‏دادند و به کارهاى دیگر چسبیده بودند. احیاناً اگر کسى تدریسى داشت، اگر تألیفى داشت، اگر یک حوزه کوچک تبلیغى داشت، اگر هدایت جمع محدودى از مردم در کارهاى دینى برعهده او بود، فکر مى‏کرد اگر به آن مبارزه بپردازد، آن کارها معطل خواهد ماند! مبارزه به آن عظمت و به آن اهمیت را ترک مى‏کرد، براى این‏که از این کارها باز نماند! یعنى اشتباه در شناختنِ آنچه لازم بود، آنچه مهم بود و آنچه اهمّ بود. حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، در بیانات خود فهماند که براى دنیاى اسلام در چنین شرایطى، مبارزه با اصل قدرت طاغوتى و اقدام براى نجات انسانها از سلطه شیطانى و اهریمنى این قدرت، واجبترین کارهاست. بدیهى است که حسین بن على علیه‏السّلام، اگر در مدینه مى‏ماند و احکام الهى را در میان مردم تبلیغ و معارف اهل بیت رابیان مى‏کرد، عدّه‏اى را پرورش مى‏داد. اما وقتى براى انجام کارى به سمت عراق حرکت مى‏کرد، از همه این کارها باز مى‏ماند: نماز مردم را نمى‏توانست به آنها تعلیم دهد؛ احادیث پیغمبر را نمى‏توانست به مردم بگوید؛ حوزه درس و بیان معارف او تعطیل مى‏شد و از کمک به ایتام و مستمندان و فقرایى که در مدینه بودند، مى‏ماند. اینها هر کدام وظیفه‏اى بود که آن حضرت انجام مى‏داد. اما همه این وظایف را، فداى وظیفه مهمتر کرد. حتّى آنچنان که در زبان همه مبلّغین و گویندگان هست، زمان حجّ بیت‏اللَّه و در هنگامى که مردم براى حج مى‏رفتند، این، فداى آن تکلیف بالاتر شد. آن تکلیف چیست؟ همان‏طور که فرمود، مبارزه با دستگاهى که منشأ فساد بود: «اُریدُ اَن اَمُرَ بالْمَعْروف وَاَنْهى‏ عَنِ الْمُنْکَر وَ اَسیرَ بِسیرة جَدّى.» یا آن‏چنان که در خطبه دیگرى در بین راه فرمود: «اَیهاالنّاس! اِنَّ رَسول‏اللَّه، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، قال مَنْ رأى‏ سُلطاناً جائراً مُسْتَحِلّاً لِحُرَمِ اللَّه، ناکِثاً لِعَهْداللَّه [تا آخر] فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ و َلا قَولٍ کانَ حَقاً عَلَى‏اللَّه اَنْ یَدخل یُدْخِلَهُ مُدْخِلَه.» یعنى اغاره یا تغییر، نسبت به سلطان ظلم و جور؛ قدرتى‏که فساد مى‏پراکند و دستگاهى که انسانها را به‏سمت نابودى و فناى مادّى و معنوى مى‏کشاند. این، دلیل حرکت حسین بن على علیه‏السّلام است که البته این را، مصداق امر به معروف و نهى از منکر هم دانسته‏اند؛ که در باب گرایش به تکلیف امر به معروف و نهى از منکر، به این نکات هم باید توجّه شود. لذاست که براى تکلیف اهمّ، حرکت مى‏کند و تکالیف دیگر را - ولو مهم - فداى این تکلیف اهمّ مى‏کند. تشخیص مى‏دهد که امروز، کار واجب چیست؟ هر زمانى، یک حرکت براى جامعه اسلامى متعیّن است. یک دشمن و یک جبهه خصم، جهان اسلام و مسلمین را تهدید مى‏کند. آن را باید شناخت. اگر در شناخت دشمن اشتباه کردیم، در جهتى که از آن جهت، اسلام و مسلمین خسارت مى‏بینند و به آنها حمله مى‏شود، دچار اشتباه شده‏ایم. خسارتى که پیدا خواهد شد، جبران‏ناپذیر است. فرصتهاى بزرگ از دست مى‏رود. در دیدار علما و روحانیان 7/5/1371‏ -------------------------------------------------------------------------------- جمله معروفى که به امام حسین علیه‏السّلام نسبت داده شده است - و نمى‏دانم آیا این نسبت صحیح است یا نه - جمله حکیمانه و درستى است. مى‏فرماید: «انما الحیاة عقیدة و جهاد.» عقیده، یعنى به هدفى دل بستن، آرمانى را پذیرفتن و در راه آن مجاهدت کردن. اسلام آمده است به انسانها هدف بدهد و آنها را به سمت آرمانهاى والا و زیباى بشرى به حرکت وادارد. در چنین راهى است که اگر انسان یک قدم جلو برود؛ تلاش خالصانه و مخلصانه‏اى انجام دهد؛ فداکارى کند؛ حتّى اگر زحمت و رنجى به او رسید و ناکامى ظاهرى‏اى نصیبش شد تحمّل کند، در دل و در محاسبه الهى، شاد و خشنود است؛ چون احساس مى‏کند طبق آنچه که وظیفه او بوده، به سمت آن اهداف عالى، تلاش و حرکت کرده است. این تلاش، فى‏نفسه داراى ارزش است؛ اگرچه انسان را دائماً به هدف هم نزدیک مى‏کند. این، آن چیزى است که مبارزه ملت ایران را شکل داد و امروز هم این مبارزه همچنان ادامه دارد. هدفى که این انقلاب و این مبارزه براى خود در نظر گرفت، هدفى بود که انسانیّت از آن متنفع و متمتّع مى‏شود. آن هدف، مبارزه با ظلم و فساد و تبعیض در سطح جهانى و در محدوده کوچکتر، در سطح کشور است و براى این است که هدفهاى والا براى بشریّت مطرح شود. در دیدار اعضاى «نیروى هوایى» ارتش در روز نیروى هوایى‏ 1371/11/19 -------------------------------------------------------------------------------- ماجراى امام حسین جداى از یک درس، یک عبرت است. درس آن است که به ما مى‏گوید: این بزرگوار، آن‏طور عمل کرد. ما هم باید آن‏گونه عمل کنیم. امام حسین درس بزرگى به همه بشریت داده که خیلى با عظمت و در جاى خود محفوظ است. دردیدار با فرماندهان واعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مناسبت روز پاسدار 15/10/1373 -------------------------------------------------------------------------------- چیز عجیبى است؛ که همه زندگى ما از یاد حسین علیه‏السّلام لبریز است؛ خدا را شکر. درباره نهضت این بزرگوار هم زیاد حرف زده شده است؛ اما در عین حال انسان هرچه دراین‏باره مى‏اندیشد، میدان فکر و بحث و تحقیق و مطالعه گسترده است. هنوز خیلى حرفها درباره این حادثه عظیم و عجیب و بى‏نظیر وجود دارد که ما باید درباره آن فکر کنیم و براى هم بگوییم. اگر این حادثه را دقیق در نظر بگیرید، شاید بشود گفت انسان مى‏تواند در حرکت چند ماهه حضرت ابى عبداللَّه‏علیه السّلام - از آن روزى که از مدینه خارج شد و به‏طرف مکه آمد، تا آن روزى که در کربلا شربت گواراى شهادت نوشید - بیش از صد درس مهم بشمارد .نخواستم بگویم هزارها درس؛ مى‏شود گفت هزارها درس هست . ممکن است هر اشاره آن بزرگوار، یک درس باشد؛ اما این که مى‏گویم بیش از صد درس، یعنى اگر ما بخواهیم این کارها را مورد مداقّه قرار دهیم، از آن مى‏شود صد عنوان و سرفصل به دست آورد که هر کدام براى یک امّت، براى یک تاریخ و یک کشور، براى تربیت خود و اداره جامعه و قرب به خدا، درس است. به خاطر این است که حسین‏بن‏على اروحنافداه‏و فدااسمه‏وذکره، در دنیا مثل خورشیدى در میان مقدّسین عالم، این‏گونه مى‏درخشد. انبیا و اولیا و ائّمه و شهدا و صالحین را در نظر بگیرید! اگر آنها مثل ماه و ستاره‏گان باشند، این بزرگوار مثل خورشید مى‏درخشد. واما، آن صد درسِ مورد اشاره به کنار ؛ یک درس اصلى در حرکت و قیام امام حسین علیه‏السلام وجود دارد که من امروز سعى خواهم کرد آن را، به شما عرض کنم. همه آنها حاشیه است و این متن است.چرا قیام کرد؟ این درس است. به امام حسین علیه‏السلام مى‏گفتند: شما در مدینه و مکه، محترّمید و در یمن، آن همه شیعه هست. به گوشه‏اى بروید که با یزید کارى نداشته باشید، یزید هم با شما کارى نداشته باشد! این همه مرید، این همه شیعیان؛ زندگى کنید، عبادت و تبلیغ کنید! چرا قیام کردید؟ قضیه چیست؟ این، آن سؤالِ اصلى است. این، آن درسِ اصلى است. نمى‏گوییم کسى این مطلب را نگفته است؛ چرا، انصافاً در این زمینه، خیلى هم کار و تلاش کردند، حرف هم زیاد زدند. حال این مطلبى را هم که ما امروز عرض مى‏کنیم، به نظر خودمان یک برداشت و دید تازه‏اى در این قضیه است. دوست دارند چنین بگویند که حضرت خواست حکومت فاسد یزید را کنار بزند و خود یک حکومت، تشکیل دهد. این هدفِ قیام ابى‏عبداللَّه علیه‏السّلام بود. این حرف، نیمه‏درست است؛ نمى‏گویم غلط است. اگر مقصود از این حرف، این است که آن بزرگوار براى تشکیل حکومت قیام کرد؛ به این نحو که اگر ببیند نمى‏شود انسان به نتیجه برسد، بگوید نشد دیگر، برگردیم؛ این غلط است. بله؛ کسى که به قصد حکومت، حرکت مى‏کند، تا آن‏جا پیش مى‏رود که ببیند این کار، شدنى است. تا دید احتمال شدنِ این کار، یا احتمال عقلایى وجود ندارد، وظیفه‏اش این است که برگردد. اگر هدف، تشکیل حکومت است، تا آن‏جا جایز است انسان برود که بشود رفت. آن‏جا که نشود رفت، باید برگشت. اگر آن کسى که مى‏گوید هدف حضرت از این قیام، تشکیل حکومت حَقّه علوى است مرادش این است این درست نیست؛ براى این‏که مجموع حرکت امام، این را نشان نمى‏دهد. در نقطه مقابل، گفته مى‏شود: نه آقا، حکومت چیست؛ حضرت مى‏دانست که نمى‏تواند حکومت تشکیل دهد؛ بلکه اصلاً آمد تا کشته و شهید شود! این حرف هم مدّتى بر سرِزبانها خیلى شایع بود! بعضى با تعبیرات زیباى شاعرانه‏اى هم این را بیان مى‏کردند. حتّى من دیدم بعضى از علماى بزرگ ما هم این را فرموده‏اند. این حرف که اصلاً حضرت، قیام کرد براى این‏که شهید شود، حرف جدیدى نبوده است .گفت: چون با ماندن نمى‏شود کارى کرد، پس برویم با شهید شدن، کارى بکنیم! این حرف را هم، ما در اسناد و مدارک اسلامى نداریم که برو خودت را به کام کشته شدن بینداز. ما چنین چیزى نداریم. شهادتى را که ما در شرع مقدّس مى‏شناسیم و در روایات و آیات قرآن از آن نشان مى‏بینیم، معنایش این است که انسان به دنبال هدف مقدّسى که واجب یا راجح است، برود و در آن راه، تن به کشتن هم بدهد. این، آن شهادتِ صحیح اسلامى است. اما این‏که آدم، اصلاً راه بیفتد براى این‏که «من بروم کشته شوم» یا یک تعبیر شاعرانه چنینى که «خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمین بزند»؛ اینها آن چیزى نیست که مربوط بدان حادثه به آن عظمت است. در این هم بخشى از حقیقت هست؛ اما هدفِ حضرت، این نیست. پس به طور خلاصه، نه مى‏توانیم بگوییم که حضرت قیام کرد براى تشکیل حکومت و هدفش تشکیل حکومت بود، و نه مى‏توانیم بگوییم حضرت براى شهید شدن قیام کرد. چیز دیگرى است که من سعى مى‏کنم در خطبه اوّل - که عمده صحبت من هم امروز، در خطبه اوّل و همین قضیه است - ان‏شاءاللَّه این را بیان کنم. بنده به نظرم این‏طور مى‏رسد: کسانى که گفته‏اند «هدف، حکومت بود»، یا «هدف، شهادت بود»، میان هدف و نتیجه، خَلط کرده‏اند. نخیر؛ هدف، اینها نبود. امام حسین علیه‏السّلام، هدف دیگرى داشت؛ منتها رسیدن به آن هدف دیگر، حرکتى را مى‏طلبید که این حرکت، یکى از دو نتیجه را داشت: «حکومت،» یا «شهادت». البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت. هم مقدّمات حکومت را آماده کرد و مى‏کرد؛ هم مقدّمات شهادت را آماده کرد و مى‏کرد. هم براى این توطین نفس مى‏کرد، هم براى آن. هرکدام هم مى‏شد، درست بود و ایرادى نداشت؛ اما هیچ‏کدام هدف نبود،بلکه دو نتیجه بود. هدف، چیز دیگرى است. هدف چیست؟ اوّل آن هدف را به طور خلاصه در یک جمله عرض مى‏کنم؛ بعد مقدارى توضیح مى‏دهم. اگر بخواهیم هدف امام حسین علیه‏السّلام را بیان کنیم، باید این‏طور بگوییم که هدف آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن یک واجب عظیم از واجبات دین که آن واجب عظیم را هیچ‏کس قبل از امام حسین - حتّى خود پیغمبر - انجام نداده بود. نه پیغمبر این واجب را انجام داده بود، نه امیرالمؤمنین، نه امام حسن مجتبى. واجبى بود که در بناى کلّى نظام فکرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمّى دارد. با وجود این‏که این واجب، خیلى مهم و بسیار اساسى است، تا زمان امام حسین، به این واجب عمل نشده بود - عرض مى‏کنم که چرا عمل نشده بود - امام حسین باید این واجب را عمل مى‏کرد تا درسى براى همه تاریخ باشد. مثل این‏که پیغمبر حکومت تشکیل داد؛ تشکیل حکومت درسى براى همه تاریخ اسلام شد و فقط حکمش را نیاورد. یا پیغمبر، جهاد فى‏سبیل‏اللَّه کرد و این درسى براى همه تاریخ مسلمین و تاریخ بشر - تا ابد - شد. این واجب هم باید به وسیله امام حسین علیه‏السّلام انجام مى‏گرفت تا درسى عملى براى مسلمانان و براى طول تاریخ باشد. حالا چرا امام حسین این کار را بکند؟ چون زمینه انجام این واجب، در زمان امام حسین پیش آمد. اگر این زمینه در زمان امام حسین پیش نمى‏آمد؛ مثلاً در زمان امام على‏النقّى علیه‏السّلام پیش مى‏آمد، همین کار را امام على‏النّقى مى‏کرد و حادثه عظیم و ذبح عظیم تاریخ اسلام، امام على النقى علیه‏الصّلاةوالسّلام مى‏شد. اگر در زمان امام حسن مجتبى یا در زمان امام صادق علیهما السّلام هم پیش مى‏آمد، آن بزرگواران عمل مى‏کردند. در زمان قبل از امام حسین، پیش نیامد؛ بعد از امام حسین هم در تمام طول حضور ائمه تا دوران غیبت، پیش نیامد! پس هدف، عبارت شد از انجام این واجب، که حالا شرح مى‏دهم این واجب چیست. آن وقت به‏طور طبیعى انجام این واجب، به یکى از دو نتیجه مى‏رسد: یا نتیجه‏اش این است که به قدرت و حکومت مى‏رسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسین حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مى‏رسید، قدرت را محکم مى‏گرفت و جامعه را مثل زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین اداره مى‏کرد. یک وقت هم انجام این واجب، به حکومت نمى‏رسد، به شهادت مى‏رسد. براى آن هم امام حسین حاضر بود. خداوند امام حسین، و دیگر اءمه بزرگوار راطورى آفریده بود که بتوانند بار سنگینِ آن چنان شهادتى را هم که براى این امر پیش مى‏آمد، تحمّل کنند، و تحمّل هم کردند. البته داستان مصائب کربلا، داستان عظیم دیگرى است. حال اندکى قضیه را توضیح دهم. برادران و خواهران نمازگزارِ عزیز! پیغمبر اکرم و هر پیغمبرى وقتى که مى‏آید، یک مجموعه احکام مى‏آورد. این احکامى را که پیغمبر مى‏آورد، بعضى فردى است و براى این است که انسان خودش را اصلاح کند. بعضى اجتماعى است و براى این است که دنیاى بشر را آباد و اداره کند و اجتماعات بشر را به پا بدارد. مجموعه احکامى است که به آن نظام اسلامى مى‏گویند. خوب؛ اسلام بر قلب مقدّسِ پیغمبر اکرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زکات، انفاقات، حج، احکام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فى‏سبیل‏اللَّه، تشکیل حکومت، اقتصاد اسلامى، روابط حاکم و مردم و وظایف مردم در مقابل حکومت را آورد. اسلام، همه این مجموعه را بر بشریّت عرضه کرد؛ همه را هم پیغمبر اکرم بیان فرمود. «ما من شى‏ء یقربکم من الجنّة و یباعدکم من النّار الّا و قد نهیتکم عند و امرتکم به»؛ پیغمبر اکرم صلى‏اللَّه علیه‏و آله، همه آن چیزهایى را که مى‏تواند انسان و یک جامعه انسانى را به سعادت برساند، بیان فرمود. نه فقط بیان، بلکه آنها را عمل و پیاده کرد. خوب؛ در زمان پیغمبر، حکومت اسلامى و جامعه اسلامى تشکیل شد، اقتصاد اسلامى پیاده شد، جهاد اسلامى برپا و زکات اسلامى گرفته شد؛ یک کشور و یک نظام اسلامى شد. مهندس این نظام و راهبر این قطار در این خط، نبىّ‏اکرم و آن کسى است که به جاى او مى‏نشیند. خط هم روشن و مشخّص است. باید جامعه اسلامى و فرد اسلامى از این خط، بر روى این خط و در این جهت و از این راه حرکت کند؛ که اگر چنین حرکتى هم انجام گیرد، آن وقت انسانها به کمال مى‏رسند؛ انسانها صالح و فرشته‏گون مى‏شوند، ظلم در میان مردم از بین مى‏رود؛ بدى، فساد، اختلاف، فقر و جهل از بین مى‏رود. بشر به خوشبختى کامل مى‏رسد و بنده کامل خدا مى‏شود. اسلام این نظام را به وسیله نبىّ‏اکرم آورد و در جامعه آن روز بشر پیاده کرد. در کجا؟ در گوشه‏اى که اسمش مدینه بود و بعد هم به مکه و چند شهر دیگر توسعه داد. سؤالى در این‏جا باقى مى‏ماند و آن این‏که: اگر این قطارى را که پیغمبر اکرم برروى این خط به راه انداخته است، دستى، یا حادثه‏اى آمد و را از خط خارج کرد، تکلیف چیست؟ اگر جامعه اسلامى منحرف شد؛ اگر این انحراف به جایى رسید که خوف انحرافِ کلّ اسلام و معارف اسلام بود، تکلیف چیست؟ دو نوع انحراف داریم. یک وقت مردم فاسد مى‏شوند - خیلى وقتها چنین چیزى پیش مى‏آید - اما احکام اسلامى از بین نمى‏رود؛ لیکن یک وقت مردم که فاسد مى‏شوند، حکومتها هم فاسد مى‏شوند، علما و گویندگان دین هم فاسد مى‏شوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دین صحیح صادر نمى‏شود. قرآن و حقایق را تحریف مى‏کنند؛ خوبها را بد، بدها را خوب، منکر را معروف و معروف را منکر مى‏کنند! خطّى را که اسلام - مثلاً - به این سمت کشیده است، صدوهشتاد درجه به سمت دیگر عوض مى‏کنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنین چیزى دچار شد، تکلیف چیست؟ البته پیغمبر فرموده بود که تکلیف چیست؛ قرآن هم فرموده است: «من یرتد منکم عن دینه فسوف یأتى اللَّه بقوم یحبّهم و یحبّونه» تا آخر - و آیات زیاد و روایات فراوان دیگر و همین روایتى که از قول امام حسین برایتان نقل مى‏کنم. امام حسین علیه‏السلام، این روایت پیغمبر را براى مردم خواند. پیغمبر فرموده بود؛ اما آیا پیغمبر مى‏توانست به این حکم الهى عمل کند؟ نه؛ چون این حکم الهى وقتى قابل عمل است که جامعه منحرف شده باشد. اگر جامعه، منحرف شد، باید کارى کرد. خدا حکمى در این‏جا دارد. در جوامعى که انحراف به حدّى پیش مى‏آید که خطر انحراف اصل اسلام است، خدا تکلیفى دارد. خدا انسان را در هیچ قضیه‏اى بى‏تکلیف نمى‏گذارد. پیغمبر، این تکلیف را فرموده است - قرآن و حدیث گفته‏اند - اما پیغمبر که نمى‏تواند به این تکلیف عمل کند. چرا نمى‏تواند؟ چون این تکلیف را آن وقتى مى‏شود عمل کرد که جامعه، منحرف شده باشد. جامعه در زمان پیغمبر و زمان امیرالمؤمنین که، به آن شکل منحرف نشده است. در زمان امام حسن که معاویه در رأس حکومت است، اگرچه خیلى از نشانه‏هاى آن انحراف، پدید آمده است، اما هنوز به آن حدّى نرسیده است که خوف تبدیل کلّى اسلام وجود داشته باشد. شاید بشود گفت در برهه‏اى از زمان، چنین وضعیتى هم پیش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى نبود که این کار انجام گیرد - موقعیت مناسبى نبود - این حکمى که جزو مجموعه احکام اسلامى است، اهمیّتش از خود حکومت کمتر نیست؛ چون حکومت، یعنى اداره جامعه. اگر جامعه بتدریج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حکم خدا تبدیل شد؛ اگر ما آن حکم تغییر وضع و تجدید حیات - یا به تعبیر امروزِ انقلاب، اگر آن حکم انقلاب - را نداشته باشیم، این حکومت به چه دردى مى‏خورد؟ پس اهمیت آن حکمى که مربوط به برگرداندن جامعه منحرف به خطّ اصلى است، از اهمیت خود حکمِ حکومت کمتر نیست. شاید بشود گفت که اهمیتش از جهاد با کفّار بیشتر است. شاید بشود گفت اهمیتش از امر به معروف و نهى از منکر معمولى در یک جامعه اسلامى بیشتر است. حتّى شاید بشود گفت اهمیت این حکم از عبادات بزرگ الهى و از حج بیشتر است. چرا؟ به خاطر این‏که در حقیقت این حکم، تضمین کننده زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن که مُشرف به مردن است، یا مرده و از بین رفته است. خوب؛ چه‏کسى باید این حکم را انجام دهد؟ چه کسى باید این تکلیف را به جا بیاورد؟ یکى از جانشینان پیغمبر، وقتى در زمانى واقع شود که آن انحراف، به وجود آمده است. البته به شرط این‏که موقعیت مناسب باشد؛ چون خداى متعال، به چیزى که فایده ندارد تکلیف نکرده است. اگر موقعیت مناسب نباشد، هرکارى بکنند، فایده‏اى ندارد و اثر نمى‏بخشد. باید موقعیت مناسب باشد. البته موقعیت مناسب بودن هم معناى دیگرى دارد؛ نه این‏که بگوییم چون خطر دارد، پس موقعیت مناسب نیست؛ مراد این نیست. باید موقعیت مناسب باشد؛ یعنى انسان بداند این کار را که کرد، نتیجه‏اى بر آن مترتّب مى‏شود؛ یعنى ابلاغ پیام به مردم خواهد شد، مردم خواهند فهمید و در اشتباه نخواهند ماند. این، آن تکلیفى است که باید یک نفر انجام مى‏داد. در زمان امام حسین علیه‏السّلام، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پیدا شده است. پس امام حسین باید قیام کند؛ زیرا انحراف پیدا شده است. براى این‏که بعد از معاویه کسى به حکومت رسیده است که حتّى ظواهر اسلام را هم رعایت نمى‏کند! شُرب خَمر و کارهاى خلاف مى‏کند. تعرّضات و فسادهاى جنسى را واضح انجام مى‏دهد. علیه قرآن حرف مى‏زند. علناً شعر برخلاف قرآن و بر رّد دین مى‏گوید و علناً مخالف با اسلام است! منتها چون اسمش رئیس مسلمانهاست، نمى‏خواهد اسم اسلام را براندازد. او عامل به اسلام، علاقه‏مند و دلسوز به اسلام نیست؛ بلکه با عمل خود، مثل چشمه‏اى که از آن مرتب آب گندیده تراوش مى‏کند و بیرون مى‏ریزد و همه دامنه را پر مى‏کند، از وجود او آب گندیده مى‏ریزد و همه جامعه‏ى اسلامى را پر خواهد کرد! حاکم فاسد، این گونه است دیگر؛ چون حاکم، در رأس قلّه است و آنچه از او تراوش کند، در همان‏جا نمى‏ماند - برخلاف مردم عادّى - بلکه مى‏ریزد و همه قلّه را فرا مى‏گیرد! مردم عادّى، هرکدام جاى خودشان را دارند. البته هر کس که بالاتر است؛ هر کس که موقعیت بالاترى در جامعه دارد، فساد و ضررش بیشتر است. فساد آدمهاى عادّى، ممکن است براى خودشان، یا براى عدّه‏اى دور و برشان باشد؛ اما آن کسى که در رأس قرار گرفته است، اگر فاسد شد، فساد او مى‏ریزد و همه فضا را پر مى‏کند؛ همچنان‏که اگر صالح شد، صلاح او مى‏ریزد و همه دامنه را فرا مى‏گیرد. چنین کسى با آن فساد، بعد از معاویه، خلیفه مسلمین شده است! خلیفه پیغمبر! از این انحراف بالاتر؟! زمینه هم آماده است. زمینه آماده است، یعنى چه؟ یعنى خطر نیست. چرا؛ خطر که هست. مگر ممکن است کسى که در رأس قدرت است، در مقابل انسانهاى معارض، براى آنها خطر نیافریند؟ جنگ است دیگر. شما مى‏خواهى او را از تخت قدرت پایین بکشى و او بنشیند تماشا کند! بدیهى است که او هم به شما ضربه مى‏زند. پس خطر هست. این که مى‏گوییم موقعیت مناسب است، یعنى فضاى جامعه اسلامى، طورى است که ممکن است پیام امام حسین به گوش انسانها در همان زمان و در طول تاریخ برسد. اگر در زمان معاویه، امام حسین مى‏خواست قیام کند، پیام او دفن مى‏شد. این به خاطر وضع حکومت در زمان معاویه است. سیاستها به گونه‏اى بود که مردم نمى‏توانستند حقّانیت سخن حق را بشنوند. لذا همین بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاویه، امام بود، ولى چیزى نگفت؛ کارى، اقدامى و قیامى نکرد؛ چون موقعیت آن‏جا مناسب نبود. قبلش هم امام حسن علیه‏السّلام بود. ایشان هم قیام نکرد؛ چون موقعیت مناسب نبود. نه این‏که امام حسین و امام حسن، اهل این کار نبودند. امام حسن و امام حسین، فرقى ندارند. امام حسین و امام سجّاد، فرقى ندارند. امام حسین و امام على‏النقّى و امام حسن عسکرى علیهم‏السّلام فرقى ندارند. البته وقتى که این بزرگوار، این مجاهدت را کرده است، مقامش بالاتر از کسانى است که نکردند؛ اما اینها از لحاظ مقام امامت یکسانند. براى هریک از آن بزرگواران هم که پیش مى‏آمد، همین کار را مى‏کردند و به همین مقام مى‏رسیدند. خوب؛ امام حسین هم در مقابل چنین انحرافى قرار گرفته است. پس باید آن تکلیف را انجام دهد. موقعیت هم مناسب است؛ پس دیگر عذرى وجود ندارد. لذا عبداللَّه‏بن‏جعفر و محمدبن‏حنفیه و عبداللَّه‏بن‏عباس - اینها که عامى نبودند، همه دین‏شناس، آدمهاى عارف، عالم و چیزفهم بودند - وقتى به حضرت مى‏گفتند که «آقا! خطر دارد، نروید» مى‏خواستند بگویند وقتى خطرى در سرراه تکلیف است، تکلیف، برداشته است. آنها نمى‏فهمیدند که این تکلیف، تکلیفى نیست که با خطر برداشته شود. این تکلیف، همیشه خطر دارد. آیا ممکن است انسان، علیه قدرتى آن‏چنان مقتدر - به حسب ظاهر - قیام کند و خطر نداشته باشد؟! مگر چنین چیزى مى‏شود؟! این تکلیف، همیشه خطر دارد. همان تکلیفى که امام بزگوار انجام داد. به امام هم مى‏گفتند «آقا! شما که با شاه درافتاده‏اید، خطر دارد.» امام نمى‏دانست خطر دارد؟! امام نمى‏دانست که دستگاه امنیتى رژیم پهلوى، انسان را مى‏گیرد، مى‏کشد، شکنجه مى‏کند، دوستان انسان را مى‏کشد و تبعید مى‏کند؟! امام اینها را نمى‏دانست؟! کارى که در زمان امام حسین انجام گرفت، نسخه کوچکش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛ منتها آن‏جا به نتیجه شهادت رسید، این‏جا به نتیجه حکومت . این همان است؛ فرقى نمى‏کند. هدف امام حسین با هدف امام بزرگوار ما یکى بود. این مطلب، اساس معارف حسین است. معارف حسینى، بخش عظیمى از معارف شیعه است. این پایه مهمى است و خود یکى از پایه‏هاى اسلام است. پس هدف، عبارت شد از بازگرداندن جامعه اسلامى به خطّ صحیح. چه زمانى؟ آن وقتى که راه، عوضى شده است و جهالت و ظلم و استبداد و خیانتِ کسانى، مسلمین را منحرف کرده و زمینه و شرایط هم آماده است. البته دوران تاریخ، اوقات مختلفى است. گاهى شرایط آماده است و گاهى آماده نیست. زمان امام حسین آماده بود، زمان ما هم آماده بود. امام همان کار را کرد. هدف یکى بود. منتها وقتى انسان به دنبال این هدف راه مى‏افتد و مى‏خواهد علیه حکومت و مرکز باطل قیام کند، براى این‏که اسلام و جامعه و نظام اسلامى را به مرکز صحیح خود برگرداند، یک وقت است که وقتى قیام کرد، به حکومت مى‏رسد؛ این یک شکل آن است - در زمان ما بحمداللَّه این‏طور شد - یک وقت است که این قیام، به حکومت نمى‏رسد؛ به شهادت مى‏رسد. آیا در این صورت، واجب نیست؟ چرا؛ به شهادت هم برسد واجب است. آیا در این صورتى که به شهادت برسد، دیگر قیام فایده‏اى ندارد؟ چرا؛ هیچ فرقى نمى‏کند. این قیام و این حرکت، در هر دو صورت فایده دارد - چه به شهادت برسد، چه به حکومت - منتها هرکدام، یک نوع فایده دارد. باید انجام داد؛ باید حرکت کرد. این، آن کارى بود که امام حسین انجام داد. منتها امام حسین آن کسى بود که براى اوّلین بار این حرکت را انجام داد. قبل از او انجام نشده بود؛ چون قبل از او - در زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین - چنین زمینه و انحرافى به وجود نیامده بود، یا اگر هم در مواردى انحرافى بود، زمینه مناسب و مقتضى نبود. زمان امام حسین، هر دو وجود داشت. در باب نهضت امام حسین، این اصلِ قضیه است. پس مى‏توانیم این‏طور جمعبندى کنیم، بگوییم: امام حسین قیام کرد تا آن واجب بزرگى را که عبارت از تجدید بناى نظام و جامعه اسلامى، یا قیام در مقابل انحرافات بزرگ در جامعه اسلامى است، انجام دهد. این از طریق قیام و از طریق امر به معروف و نهى از منکر است؛ بلکه خودش یک مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منکر است. البته این کار، گاهى به نتیجه حکومت مى‏رسد؛ امام حسین براى این آماده بود. گاهى هم به نتیجه شهادت مى‏رسد؛ براى این هم آماده بود. ما به چه دلیل این مطلب را عرض مى‏کنیم؟ این را از کلمات خود امام حسین به دست مى‏آوریم. من در میان کلمات حضرت ابى‏عبداللَّه علیه‏السلام، چند عبارت را انتخاب کرده‏ام - البته بیش از اینهاست که همه، همین معنا را بیان مى‏کند - اوّل در مدینه؛ آن شبى که ولید حاکم مدینه، حضرت را احضار کرد و گفت: معاویه از دنیا رفته است و شما باید با یزید بیعت کنید! حضرت به او فرمود: باشد تا صبح، «ننظر و تنظرون اینا احق بالبیعة و الخلافه» برویم فکر کنیم، ببینیم ما باید خلیفه شویم، یا یزید باید خلیفه شود! مروان فرداى آن روز، حضرت را در کوچه‏هاى مدینه دید، گفت: یا اباعبداللَّه، تو خودت را به کشتن مى‏دهى! چرا با خلیفه بیعت نمى‏کنى؟ بیا بیعت کن، خودت را به کشتن نده؛ خودت را به زحمت نینداز! حضرت در جواب او، این جمله را فرمود: «اناللَّه و انا الیه راجعون و على‏الاسلام السّلام، اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید»؛ دیگر باید با اسلام، خداحافظى کرد و بدرود گفت؛ آن وقتى که حاکمى مثل یزید بر سر کار بیاید و اسلام به حاکمى مثل یزید، مبتلا گردد! قضیه شخص یزید نیست؛ هرکس مثل یزید باشد. حضرت مى‏خواهد بفرماید که تا به حال هرچه بود، قابل تحمّل بود؛ اما الان پاى اصل دین و نظام اسلامى در میان است و با حکومت کسى مثل یزید، نابود خواهد شد. به این که خطر انحراف، خطر جدّى است، اشاره مى‏کند. مسأله، عبارت از خطر براى اصلِ اسلام است. حضرت ابى عبداللَّه علیه‏السّلام، هم هنگام خروج از مدینه، هم هنگام خروج از مکه، صحبتهایى با محمّدبن حنفیه داشت. به نظر من مى‏رسد که این وصیّت، مربوط است به هنگامى که مى‏خواست از مکه خارج شود. در ماه ذیحجّه هم که محمدبن حنفیه به مکه آمده بود، صحبتهایى با حضرت داشت. حضرت به برادرش محمد بن حنفیه، چیزى را به عنوان وصیّت نوشت و داد. آن جا بعد از شهادت به وحدانیّت خدا و چه و چه، به این‏جا مى‏رسد: «و انى لم اخرج اشرا ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»؛ یعنى کسانى اشتباه نکنند و تبلیغاتچیها تبلیغ کنند که امام حسین هم مثل کسانى که این گوشه و آن گوشه، خروج مى‏کنند براى این که قدرت را به چنگ بگیرند - براى خودنمایى، براى عیش و ظلم و فساد - وارد میدان مبارزه و جنگ مى‏شود! کار ما از این قبیل نیست؛ «و انّما خرجت لطلب‏الاصلاح فى امّة جدّى». عنوان این کار، همین اصلاح است؛ مى‏خواهم اصلاح کنم. این همان واجبى است که قبل از امام حسین، انجام نگرفته بوده است. این اصلاح، از طریق خروج است - خروج، یعنى قیام - حضرت در این وصیّتنامه، این را ذکر کرد - تقریباً تصریح به این معناست - یعنى اوّلاً مى‏خواهیم قیام کنیم و این قیام ما هم براى اصلاح است؛ نه براى این است که حتماً باید به حکومت برسیم، نه براى این است که حتماً باید برویم شهید شویم. نه؛ مى‏خواهیم اصلاح کنیم. البته اصلاح، کار کوچکى نیست. یک وقت شرایط، طورى است که انسان به حکومت مى‏رسد و خودش زمام قدرت را به دست مى‏گیرد؛ یک وقت نمى‏تواند این کار را بکند - نمى‏شود - شهید مى‏شود. در عین حال هر دو، قیامِ براى اصلاح است. بعد مى‏فرماید: «ارید ان آمر بالمعروف و انهى‏ عن المنکر و اسیر بسیرة جدّى»؛ این اصلاح، مصداق امر به معروف و نهى از منکر است. این هم یک بیان دیگر. حضرت در مکه، دو نامه نوشته است که: یکى به رؤساى بصره و یکى به رؤساى کوفه است. در نامه حضرت به رؤساى بصره، این‏طور آمده است: «و قد بعث رسولى الیکم بهذا الکتاب و انا ادعوکم الى کتاب اللَّه و سنة نبّیه فان سنّة قد امیتت و البدعة قدا حییت فان تسمعوا قولى اهدیکم الى سبیل الرّشاد»؛ من مى‏خواهم بدعت را از بین ببرم و سنّت را احیا کنم؛ زیرا سنت را میرانده‏اند و بدعت را زنده کرده‏اند! اگر دنبال من آمدید، راه راست با من است؛ یعنى مى‏خواهم همان تکلیف بزرگ را انجام دهم که احیاى اسلام و احیاى سنّت پیغمبر و نظام اسلامى است. بعد در نامه به اهل کوفه فرمود: «فلعمرى ما الامام الا الحاکم بالکتاب والقائم بالقسط الدّائن بدین الحقّ الحابس نفسه على ذالک اللَّه والسلام»؛ امام و پیشوا و رئیس جامعه اسلامى نمى‏تواند کسى باشد که اهل فسق و فجور و خیانت و فساد و دورى از خدا و اینهاست. باید کسى باشد که به کتاب خدا عمل کند. یعنى در جامعه عمل کند؛ نه این که خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلکه عمل به کتاب را در جامعه زنده کند، اخذ به قسط و عدل کند و حق را قانون جامعه قرار دهد. «الداّئن بدین الحق»، یعنى آیین و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهد و باطل را کنار بگذارد. «والحابس نفسه على ذالک للّه»؛ ظاهراً معناى این جمله این است که خودش را در خطّ مستقیم الهى به هر کیفیّتى حفظ کند و اسیر جاذبه‏هاى شیطانى و مادّى نشود؛ والسّلام. بنابراین، هدف را مشخّص مى‏کند. امام حسین از مکه خارج شد. آن حضرت در بین راه در هر کدام از منازل، صحبتى با لحنهاى مختلف دارد. در منزلى به نام «بیضه»، در حالى که حرّبن‏یزید هم در کنار حضرت است - حضرت مى‏رود، او هم در کنار حضرت مى‏رود - به این منزل رسیدند و فرود آمدند. شاید قبل از این که استراحت کنند - یا بعد از اندکى استراحت - حضرت ایستاد و خطاب به لشکر دشمن، این‏گونه فرمود: «ایّهاالنّاس، انّ رسول‏اللَّه (صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله) قال: «من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام اللَّه، ناکثاً لعهداللَّه، مخالفاً لسنّة رسول‏اللَّه یعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثم لم یغیّر بقول و لا فعل کان حقّاً على‏اللَّه ان یدخله مدخله»؛ یعنى اگر کسى ببیند حاکمى در جامعه، بر سرِ کار است که ظلم مى‏کند، حرام خدا را حلال مى‏شمارد، حلال خدا را حرام مى‏شمارد، حکم الهى را کنار مى‏زند - عمل نمى‏کند - و دیگران را به عمل وادار نمى‏کند؛ یعنى در میان مردم، با گناه، با دشمنى و با ظلم عمل مى‏کند - حاکمِ فاسدِ ظالمِ جائر، که مصداق کاملش یزید بود - «و لم‏یغیّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، علیه او اقدام نکند، «کان حقّاً على اللَّه ان یدخله مدخله»، خداى متعال در قیامت، این ساکتِ بى‏تفاوتِ بى‏عمل را هم به همان سرنوشتى دچار مى‏کند که آن ظالم را دچار کرده است؛ یعنى با او در یک صف و در یک جناح قرار مى‏گیرد. این را پیغمبر فرموده است. این که عرض کردیم پیغمبر، حکم این مطلب را فرموده است، این یکى از نمونه‏هاى آن است. پس پیغمبر مشخّص کرده بود که اگر نظام اسلامى، منحرف شد، باید چه کار کرد. امام حسین هم به همین فرمایش پیغمبر، استناد مى‏کند. پس تکلیف، چه شد؟ تکلیف، «یغیّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنین شرایطى قرار گرفت - البته در زمانى که موقعیت مناسب باشد - واجب است در مقابل این عمل، قیام و اقدام کند. به هر کجا مى‏خواهد برسد؛ کشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود، یا نشود. هر مسلمانى در مقابل این وضعیت باید قیام و اقدام کند. این تکلیفى است که پیغمبر فرموده است. بعد امام حسین فرمود: «و انّى احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شایسته‏ترم به این‏که این قیام و این اقدام را بکنم؛ چون من پسر پیغمبرم. اگر پیغمبر، این تغییر، یعنى همین اقدام را بر تک‏تک مسلمانان واجب کرده است، بدیهى است حسین‏بن‏على، پسر پیغمبر، وارث علم و حکمت پیغمبر، از دیگران واجبتر و مناسبتر است که اقدام کند و من به خاطر این است که اقدام کردم. پس امام، علّت قیام خود را بیان مى‏کند. در منزل «ازید» که چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بیان دیگرى از امام حسین علیه‏السلام هست. حضرت فرمود: «اما واللَّه انّى لأرجو ان یکون خیراً ما اراد اللَّه بنا؛ قتلنا او ظفرنا». این هم نشانه‏ى این‏که گفتیم فرقى نمى‏کند؛ چه به پیروزى برسند، چه کشته بشوند، تفاوتى نمى‏کند. تکلیف، تکلیف است؛ باید انجام بگیرد. فرمود: من امیدم این است که خداى متعال، آن چیزى که براى ما در نظر گرفته است، خیر ماست؛ چه کشته بشویم، چه به پیروزى برسیم. فرقى نمى‏کند؛ ما داریم تکلیفمان را انجام مى‏دهیم. در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمین کربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد ترون ...» بعد فرمود: «الا ترون الحق لایعمل به و الى الباطل لایتناهى عنه لیرغب المؤمن فى لقاء ربه حقا» - تا آخر این خطبه - خلاصه و جمعبندى کنم. پس امام حسین علیه‏السّلام براى انجام یک واجب، قیام کرد. این واجب در طول تاریخ، متوجّه به یکایک مسلمانان است. این واجب، عبارت است از این‏که هر وقت دیدند که نظامِ جامعه اسلامى دچار یک فسادِ بنیانى شده و بیم آن است که به کلّى احکام اسلامى تغییر یابد، هر مسلمانى باید قیام کند. البته در شرایط مناسب؛ آن وقتى که بداند این قیام، اثر خواهد بخشید. جزو شرایط، زنده ماندن، کشته نشدن، یا اذیّت و آزار ندیدن نیست. اینها جزو شرایط نیست؛ لذا امام حسین علیه‏السّلام قیام کرد و عملاً این واجب را انجام داد تا درسى براى همه باشد. خوب؛ ممکن است هرکسى در طول تاریخ و در شرایط مناسب، این کار را بکند؛ البته بعد از زمان امام حسین، در زمان هیچ‏یک از ائمّه دیگر، چنین شرایطى پیش نیامد. خود این تحلیل دارد که چطور پیش نیامد؛ چون کارهاى مهم دیگرى بود که باید انجام مى‏گرفت و چنین شرایطى، در جامعه اسلامى، تا آخر دوران حضور و اوّل زمان غیبت، اصلاً محقّق نشد. البته در طول تاریخ، از این‏گونه شرایط در کشورهاى اسلامى، زیاد پیش مى‏آید. امروز هم شاید در دنیاى اسلام جاهایى است که زمینه هست و مسلمانان باید انجام دهند. اگر انجام دهند، تکلیفشان را انجام داده‏اند و اسلام را تعمیم و تضمین کرده‏اند. بالاخره یکى، دو نفر شکست مى‏خورند. وقتى این تغییر و قیام و حرکت اصلاحى تکرار شود، مطمئنّاً فساد و انحراف، ریشه‏کن شده و از بین خواهد رفت. هیچ‏کس این راه و این کار را بلد نبود؛ چون زمان پیغمبر که نشده بود، زمان خلفاى اوّل هم که انجام نگرفته بود، امیرالمؤمنین هم که معصوم بود، انجام نداده بود. لذا امام حسین علیه‏السّلام از لحاظ عملى، درس بزرگى به همه تاریخ اسلام داد و در حقیقت، اسلام را هم در زمان خودش و هم در هر زمان دیگرى بیمه کرد. هرجا فسادى از آن قبیل باشد، امام حسین در آن‏جا زنده است و با شیوه و عمل خود مى‏گوید که شما باید چه کار کنید. تکلیف این است؛ لذا باید یاد امام حسین و یاد کربلا زنده باشد؛ چون یاد کربلا این درس عملى را جلوِ چشم مى‏گذارد. متأسّفانه در کشورهاى اسلامىِ دیگر، درس عاشورا آن چنان که باید شناخته شده باشد، شناخته شده نیست. باید بشود. در کشور ما شناخته شده بود. مردم در کشور ما امام حسین را مى‏شناختند و قیام امام حسین را مى‏دانستند. روح حسینى بود؛ لذا وقتى امام فرمود که محرّم ماهى است که خون بر شمشیر پیروز مى‏شود، مردم تعجّب نکردند. حقیقت هم همین شد؛ خون بر شمشیر، پیروز گردید. بنده یک وقت در سالها پیش، همین مطلب را در جلسه‏اى از جلسات براى جمعیتى عرض کردم - البته قبل از انقلاب - مثالى به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت است از داستان همان طوطى که مولوى در مثنوى ذکر مى‏کند. یک نفر یک طوطى در خانه داشت - البته مَثَل است و این مَثَلها براى بیان حقایق است - زمانى مى‏خواست به سفر هند برود. با اهل و عیال خود که خداحافظى کرد، با آن طوطى هم وداع نمود. گفت من به هند مى‏روم و هند سرزمین توست. طوطى گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خویشها و دوستان من در آن‏جایند. آن‏جا بگو یکى از شما در منزل ماست. حالِ مرا براى آنها بیان کن و بگو که در قفس و در خانه ماست. چیز دیگرى از تو نمى‏خواهم. او رفت، سفرش را طى کرد و به آن نقطه رسید. دید بله، طوطیهاى زیادى روى درختان نشسته‏اند. آنها را صدا کرد، گفت: اى طوطیهاى عزیز و سخنگو و خوب! من پیغامى براى شما دارم؛ یک نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خیلى خوب است. در قفس به سر مى‏برد، اما زندگى خیلى خوب و غذاى مناسب دارد او به شما سلام رسانده است. تا آن تاجر این حرف را زد، یک وقت دید آن طوطیها که روى شاخه‏هاى درختان نشسته بودند، همه بال بال زدند و روى زمین افتادند. جلو رفت، دید مرده‏اند! خیلى متأسّف شد و گفت چرا من حرفى زدم که این همه حیوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطى - با شنیدن این حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و کارى نمى‏توانست بکند. تاجر برگشت. وقتى به خانه خودش رسید، سراغ قفس طوطى رفت. گفت: پیغام تو را رساندم. گفت: چه جوابى دادند؟ گفت: تا پیغام تو را از من شنیدند، همه از بالاى درختان پر پر زدند، روى زمین افتادند و مردند! تا این حرف از زبان تاجر بیرون آمد، یک وقت دید طوطى هم در قفس، پرپر زد و کف قفس افتاد و مرد! خیلى متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز کرد. طوطى مرده بود دیگر؛ نمى‏شد نگهش دارد. پایش را گرفت و آن را روى پشت بام، پرتاب کرد. تا پرتاب کرد، طوطى از وسط هوا بناى بال زدن گذاشت و بالاى دیوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزیز، خیلى ممنونم؛ تو خودت وسیله آزادى مرا فراهم کردى. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم و این درسى بود که آن طوطیها به من یاد دادند! آنها فهمیدند که من این‏جا در قفس، اسیر و زندانیم. با چه زبانى به من بگویند که چه کار باید بکنم تا نجات پیدا کنم؟ عملاً به من نشان دادند که باید این کار را بکنم، تا نجات یابم! - بمیر تا زنده شوى! - من پیغام آنها را از تو گرفتم و این درسى عملى بود که با فاصله مکانى، از آن منطقه به من رسید. من از آن درس استفاده کردم. بنده آن روز - بیست‏وچند سال پیش - به برادران و خواهرانى که این حرف را مى‏شنیدند، گفتم: عزیزان من! امام حسین به چه زبانى بگوید که تکلیف شما چیست؟ شرایط، همان شرایط است؛ زندگى، همان نوع زندگى است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسین



منبع: moqavemat.ir

ثبت کننده خبر: F.s

تعداد دفعات مشاهده شده: 1635


سایر مطالب

30/09/1388

30/09/1388

30/09/1388

30/09/1388

30/09/1388

نظرات دیگران [0]

 

نظر شما در مورد این مطلب (پر کردن فرم برای دریافت نظرات الزامی است)

 
 

 نام:

 

پست الکترونیکی:

 

 نظر شما:

حروف عکس را با رعایت بزرگ و کوچکی حروف تایپ کنید

 

 


      [نسخه متنی]

© 2006, Moqavemat.com. All Right Reserved.

استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.
info@moqavemat.com