درسهاي عاشورا در فرمايشات مقام معظم رهبري
شما برادران و خواهران عزیز و همه ملت بزرگ ایران باید بدانید که کربلا الگوى همیشگى ماست. کربلا مثالى است براى اینکه در مقابل عظمت دشمن، انسان نباید دچار تردید شود. این، یک الگوى امتحان شدهاست. درست است که در روزگار صدر اسلام، حسین بن على علیهالسّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسید؛ اما معنایش این نیست که هرکس راه حسین علیه السّلام را مىرود و همه کسانى که در راه مبارزهاند، باید به شهادت برسند؛ نه. ملت ایران، بحمداللَّه امروز راه حسین علیه السّلام را آزمایش کرده است و با سر بلندى و عظمت، در میان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد. آنچه که شما پیش از پیروزى انقلاب انجام دادید و رفتید، راه حسین علیه السّلام؛ یعنى نترسیدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نیز همینطور بود. ملت ما مىفهمید که در مقابل او، دنیاى شرق و غرب و همه استکبار ایستاده است؛ اما نترسید. البته ما شهداى گرانقدرى داریم. عزیزانى را از دست دادیم. عزیزانى از ما، سلامتىشان را از دست دادند و جانباز شدند. عزیزانى، چند سال را در زندانها گذراندند. عدّهاى هنوز هم در زندان بعثیها هستند. اما ملت با این فداکاریها به اوج عزّت و عظمت رسیده است؛ اسلام عزیز شده است؛ پرچم اسلام بر افراشته شده است. این، به برکت آن ایستادگى است.
در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371
--------------------------------------------------------------------------------
در ایام محرّم و صفر، ملت عزیز ما باید روح حماسه را، روح عاشورایى را، روح نترسیدن از دشمن را، روح توکّل به خدا را، روح مجاهدت فداکارانه در راه خدا را، در خودشان تقویت کنند و از امام حسین علیهالسّلام مدد بگیرند. مجالس عزادارى براى این است که دلهاى مارا با حسینبنعلى، علیه السّلام و اهداف آن بزرگوار نزدیک و آشنا کند. یک عدّه کج فهم نگویند که «امام حسین علیه السّلام شکست خورد.» یک عده کج فهم نگویند که «راه امام حسین علیه السّلام معنایش این است که همه ملت ایران کشته شوند.» کدام انسان نادانى، چنین حرفى را ممکن است بزند؟! یک ملت از حسینبنعلى علیهالسّلام باید درس بگیرد. یعنى از دشمن نترسد؛ به خود متّکى باشد؛ به خداى خود توکّل کند؛ بداند که اگر دشمن با شوکت است، این شوکت، ناپایدار است. بداند اگر جبهه دشمن، به ظاهر گسترده و قوى است، اما توان واقعىاش کم است. مگر نمىبینید که نزدیک چهارده سال است که دشمنان خواستهاند جمهورى اسلامى را از بین ببرند و نتوانستهاند! این چیست جز ضعف آنها و قدرت ما؟ ما قوى هستیم. ما به برکت اسلام، قدرت داریم. ما به خداى بزرگ متوکّل و متّکى هستیم. یعنى نیروى الهى را با خودمان داریم. دنیا در مقابل چنین نیرویى نمىتواند بایستد.
در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371
--------------------------------------------------------------------------------
این نکته مهم ، یکى از این درسهااست که حسین بن على علیهالصّلاةوالسّلام، در یک فصل بسیار حسّاس تاریخ اسلام، وظیفه اصلى را از وظایف گوناگون و داراى مراتب مختلف اهمیت، تشخیص داد و این وظیفه را به انجام رساند. او در شناخت چیزى که آن روز دنیاى اسلام به آن احتیاج داشت، دچار توهّم و اشتباه نشد. در حالى که این، یکى از نقاط آسیبپذیر در زندگى مسلمین، در دورانهاى مختلف است؛ یعنى اینکه، آحاد ملت و راهنمایان آنها و برجستگان دنیاى اسلام، در برههاى از زمان، وظیفه اصلى را اشتباه کنند. ندانند چه چیز اصلىاست و باید به آن پرداخت و باید کارهاى دیگر را - اگر لازم شد - فداى آن کرد؛ و چه چیز فرعى و درجه دوم است و هر حرکت و کارى را به قدر خودِ آن باید اهمیّت داد و برایش تلاش کرد.
درهمان زمانِ حرکت اباعبداللَّه علیهالسّلام، کسانى بودند که اگر با آنها در باب این قضیه صحبت مىشد که «اکنون وقت قیام است» و مىفهمیدند که این کار، به دنبال خود مشکلات و دردسرهایى دارد، به تکالیف درجه دو مىچسبیدند؛ کما اینکه دیدیم، عدّهاى همین کار را کردند. در میان آنهایى که با امام حسین علیهالسّلام، حرکت نکردند و نرفتند، آدمهاى مؤمن و متعهّد وجود داشت. اینطور نبود که همه، اهل دنیا باشند. آن روز در بین سران و برگزیدگان دنیاى اسلام، آدمهاى مؤمن و کسانى که مىخواستند طبق وظیفه عمل کنند، بودند؛ امّا تکلیف را نمىفهمیدند؛ وضعیت زمان را تشخیص نمىدادند؛ دشمن اصلى را نمىشناختند و کار اصلى و محورى را با کارهاى درجه دو و درجه سه، اشتباه مىکردند. این، یکى از ابتلائات بزرگ دنیاى اسلام بوده است. امروز هم ممکن است ما دچار آن شویم، و آنچه را که مهم است، با چیز کم اهمیّتتر اشتباه کنیم. باید وظیفه اساسى را که قوام و حیات جامعه به آن است، پیدا کرد.
روزى در همین کشور ما، مبارزات ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى و ضدّ دستگاه کفر و طاغوت، مطرح بود؛ اما بعضى، این تکلیف را تشخیص نمىدادند و به کارهاى دیگر چسبیده بودند. احیاناً اگر کسى تدریسى داشت، اگر تألیفى داشت، اگر یک حوزه کوچک تبلیغى داشت، اگر هدایت جمع محدودى از مردم در کارهاى دینى برعهده او بود، فکر مىکرد اگر به آن مبارزه بپردازد، آن کارها معطل خواهد ماند! مبارزه به آن عظمت و به آن اهمیت را ترک مىکرد، براى اینکه از این کارها باز نماند! یعنى اشتباه در شناختنِ آنچه لازم بود، آنچه مهم بود و آنچه اهمّ بود.
حسینبنعلى علیهالسّلام، در بیانات خود فهماند که براى دنیاى اسلام در چنین شرایطى، مبارزه با اصل قدرت طاغوتى و اقدام براى نجات انسانها از سلطه شیطانى و اهریمنى این قدرت، واجبترین کارهاست. بدیهى است که حسین بن على علیهالسّلام، اگر در مدینه مىماند و احکام الهى را در میان مردم تبلیغ و معارف اهل بیت رابیان مىکرد، عدّهاى را پرورش مىداد. اما وقتى براى انجام کارى به سمت عراق حرکت مىکرد، از همه این کارها باز مىماند: نماز مردم را نمىتوانست به آنها تعلیم دهد؛ احادیث پیغمبر را نمىتوانست به مردم بگوید؛ حوزه درس و بیان معارف او تعطیل مىشد و از کمک به ایتام و مستمندان و فقرایى که در مدینه بودند، مىماند. اینها هر کدام وظیفهاى بود که آن حضرت انجام مىداد. اما همه این وظایف را، فداى وظیفه مهمتر کرد. حتّى آنچنان که در زبان همه مبلّغین و گویندگان هست، زمان حجّ بیتاللَّه و در هنگامى که مردم براى حج مىرفتند، این، فداى آن تکلیف بالاتر شد.
آن تکلیف چیست؟ همانطور که فرمود، مبارزه با دستگاهى که منشأ فساد بود: «اُریدُ اَن اَمُرَ بالْمَعْروف وَاَنْهى عَنِ الْمُنْکَر وَ اَسیرَ بِسیرة جَدّى.» یا آنچنان که در خطبه دیگرى در بین راه فرمود: «اَیهاالنّاس! اِنَّ رَسولاللَّه، صلّىاللَّهعلیهوآله، قال مَنْ رأى سُلطاناً جائراً مُسْتَحِلّاً لِحُرَمِ اللَّه، ناکِثاً لِعَهْداللَّه [تا آخر] فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ و َلا قَولٍ کانَ حَقاً عَلَىاللَّه اَنْ یَدخل یُدْخِلَهُ مُدْخِلَه.» یعنى اغاره یا تغییر، نسبت به سلطان ظلم و جور؛ قدرتىکه فساد مىپراکند و دستگاهى که انسانها را بهسمت نابودى و فناى مادّى و معنوى مىکشاند. این، دلیل حرکت حسین بن على علیهالسّلام است که البته این را، مصداق امر به معروف و نهى از منکر هم دانستهاند؛ که در باب گرایش به تکلیف امر به معروف و نهى از منکر، به این نکات هم باید توجّه شود. لذاست که براى تکلیف اهمّ، حرکت مىکند و تکالیف دیگر را - ولو مهم - فداى این تکلیف اهمّ مىکند. تشخیص مىدهد که امروز، کار واجب چیست؟ هر زمانى، یک حرکت براى جامعه اسلامى متعیّن است. یک دشمن و یک جبهه خصم، جهان اسلام و مسلمین را تهدید مىکند. آن را باید شناخت. اگر در شناخت دشمن اشتباه کردیم، در جهتى که از آن جهت، اسلام و مسلمین خسارت مىبینند و به آنها حمله مىشود، دچار اشتباه شدهایم. خسارتى که پیدا خواهد شد، جبرانناپذیر است. فرصتهاى بزرگ از دست مىرود.
در دیدار علما و روحانیان 7/5/1371
--------------------------------------------------------------------------------
جمله معروفى که به امام حسین علیهالسّلام نسبت داده شده است - و نمىدانم آیا این نسبت صحیح است یا نه - جمله حکیمانه و درستى است. مىفرماید: «انما الحیاة عقیدة و جهاد.» عقیده، یعنى به هدفى دل بستن، آرمانى را پذیرفتن و در راه آن مجاهدت کردن. اسلام آمده است به انسانها هدف بدهد و آنها را به سمت آرمانهاى والا و زیباى بشرى به حرکت وادارد. در چنین راهى است که اگر انسان یک قدم جلو برود؛ تلاش خالصانه و مخلصانهاى انجام دهد؛ فداکارى کند؛ حتّى اگر زحمت و رنجى به او رسید و ناکامى ظاهرىاى نصیبش شد تحمّل کند، در دل و در محاسبه الهى، شاد و خشنود است؛ چون احساس مىکند طبق آنچه که وظیفه او بوده، به سمت آن اهداف عالى، تلاش و حرکت کرده است. این تلاش، فىنفسه داراى ارزش است؛ اگرچه انسان را دائماً به هدف هم نزدیک مىکند. این، آن چیزى است که مبارزه ملت ایران را شکل داد و امروز هم این مبارزه همچنان ادامه دارد. هدفى که این انقلاب و این مبارزه براى خود در نظر گرفت، هدفى بود که انسانیّت از آن متنفع و متمتّع مىشود. آن هدف، مبارزه با ظلم و فساد و تبعیض در سطح جهانى و در محدوده کوچکتر، در سطح کشور است و براى این است که هدفهاى والا براى بشریّت مطرح شود.
در دیدار اعضاى «نیروى هوایى» ارتش در روز نیروى هوایى 1371/11/19
--------------------------------------------------------------------------------
ماجراى امام حسین جداى از یک درس، یک عبرت است. درس آن است که به ما مىگوید: این بزرگوار، آنطور عمل کرد. ما هم باید آنگونه عمل کنیم. امام حسین درس بزرگى به همه بشریت داده که خیلى با عظمت و در جاى خود محفوظ است.
دردیدار با فرماندهان واعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مناسبت روز پاسدار 15/10/1373
--------------------------------------------------------------------------------
چیز عجیبى است؛ که همه زندگى ما از یاد حسین علیهالسّلام لبریز است؛ خدا را شکر. درباره نهضت این بزرگوار هم زیاد حرف زده شده است؛ اما در عین حال انسان هرچه دراینباره مىاندیشد، میدان فکر و بحث و تحقیق و مطالعه گسترده است. هنوز خیلى حرفها درباره این حادثه عظیم و عجیب و بىنظیر وجود دارد که ما باید درباره آن فکر کنیم و براى هم بگوییم.
اگر این حادثه را دقیق در نظر بگیرید، شاید بشود گفت انسان مىتواند در حرکت چند ماهه حضرت ابى عبداللَّهعلیه السّلام - از آن روزى که از مدینه خارج شد و بهطرف مکه آمد، تا آن روزى که در کربلا شربت گواراى شهادت نوشید - بیش از صد درس مهم بشمارد .نخواستم بگویم هزارها درس؛ مىشود گفت هزارها درس هست . ممکن است هر اشاره آن بزرگوار، یک درس باشد؛ اما این که مىگویم بیش از صد درس، یعنى اگر ما بخواهیم این کارها را مورد مداقّه قرار دهیم، از آن مىشود صد عنوان و سرفصل به دست آورد که هر کدام براى یک امّت، براى یک تاریخ و یک کشور، براى تربیت خود و اداره جامعه و قرب به خدا، درس است.
به خاطر این است که حسینبنعلى اروحنافداهو فدااسمهوذکره، در دنیا مثل خورشیدى در میان مقدّسین عالم، اینگونه مىدرخشد. انبیا و اولیا و ائّمه و شهدا و صالحین را در نظر بگیرید! اگر آنها مثل ماه و ستارهگان باشند، این بزرگوار مثل خورشید مىدرخشد. واما، آن صد درسِ مورد اشاره به کنار ؛ یک درس اصلى در حرکت و قیام امام حسین علیهالسلام وجود دارد که من امروز سعى خواهم کرد آن را، به شما عرض کنم. همه آنها حاشیه است و این متن است.چرا قیام کرد؟ این درس است.
به امام حسین علیهالسلام مىگفتند: شما در مدینه و مکه، محترّمید و در یمن، آن همه شیعه هست. به گوشهاى بروید که با یزید کارى نداشته باشید، یزید هم با شما کارى نداشته باشد! این همه مرید، این همه شیعیان؛ زندگى کنید، عبادت و تبلیغ کنید! چرا قیام کردید؟ قضیه چیست؟
این، آن سؤالِ اصلى است. این، آن درسِ اصلى است. نمىگوییم کسى این مطلب را نگفته است؛ چرا، انصافاً در این زمینه، خیلى هم کار و تلاش کردند، حرف هم زیاد زدند. حال این مطلبى را هم که ما امروز عرض مىکنیم، به نظر خودمان یک برداشت و دید تازهاى در این قضیه است.
دوست دارند چنین بگویند که حضرت خواست حکومت فاسد یزید را کنار بزند و خود یک حکومت، تشکیل دهد. این هدفِ قیام ابىعبداللَّه علیهالسّلام بود. این حرف، نیمهدرست است؛ نمىگویم غلط است. اگر مقصود از این حرف، این است که آن بزرگوار براى تشکیل حکومت قیام کرد؛ به این نحو که اگر ببیند نمىشود انسان به نتیجه برسد، بگوید نشد دیگر، برگردیم؛ این غلط است.
بله؛ کسى که به قصد حکومت، حرکت مىکند، تا آنجا پیش مىرود که ببیند این کار، شدنى است. تا دید احتمال شدنِ این کار، یا احتمال عقلایى وجود ندارد، وظیفهاش این است که برگردد. اگر هدف، تشکیل حکومت است، تا آنجا جایز است انسان برود که بشود رفت. آنجا که نشود رفت، باید برگشت. اگر آن کسى که مىگوید هدف حضرت از این قیام، تشکیل حکومت حَقّه علوى است مرادش این است این درست نیست؛ براى اینکه مجموع حرکت امام، این را نشان نمىدهد.
در نقطه مقابل، گفته مىشود: نه آقا، حکومت چیست؛ حضرت مىدانست که نمىتواند حکومت تشکیل دهد؛ بلکه اصلاً آمد تا کشته و شهید شود! این حرف هم مدّتى بر سرِزبانها خیلى شایع بود! بعضى با تعبیرات زیباى شاعرانهاى هم این را بیان مىکردند. حتّى من دیدم بعضى از علماى بزرگ ما هم این را فرمودهاند. این حرف که اصلاً حضرت، قیام کرد براى اینکه شهید شود، حرف جدیدى نبوده است .گفت: چون با ماندن نمىشود کارى کرد، پس برویم با شهید شدن، کارى بکنیم!
این حرف را هم، ما در اسناد و مدارک اسلامى نداریم که برو خودت را به کام کشته شدن بینداز. ما چنین چیزى نداریم. شهادتى را که ما در شرع مقدّس مىشناسیم و در روایات و آیات قرآن از آن نشان مىبینیم، معنایش این است که انسان به دنبال هدف مقدّسى که واجب یا راجح است، برود و در آن راه، تن به کشتن هم بدهد. این، آن شهادتِ صحیح اسلامى است. اما اینکه آدم، اصلاً راه بیفتد براى اینکه «من بروم کشته شوم» یا یک تعبیر شاعرانه چنینى که «خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمین بزند»؛ اینها آن چیزى نیست که مربوط بدان حادثه به آن عظمت است. در این هم بخشى از حقیقت هست؛ اما هدفِ حضرت، این نیست.
پس به طور خلاصه، نه مىتوانیم بگوییم که حضرت قیام کرد براى تشکیل حکومت و هدفش تشکیل حکومت بود، و نه مىتوانیم بگوییم حضرت براى شهید شدن قیام کرد. چیز دیگرى است که من سعى مىکنم در خطبه اوّل - که عمده صحبت من هم امروز، در خطبه اوّل و همین قضیه است - انشاءاللَّه این را بیان کنم.
بنده به نظرم اینطور مىرسد: کسانى که گفتهاند «هدف، حکومت بود»، یا «هدف، شهادت بود»، میان هدف و نتیجه، خَلط کردهاند. نخیر؛ هدف، اینها نبود. امام حسین علیهالسّلام، هدف دیگرى داشت؛ منتها رسیدن به آن هدف دیگر، حرکتى را مىطلبید که این حرکت، یکى از دو نتیجه را داشت: «حکومت،» یا «شهادت». البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت. هم مقدّمات حکومت را آماده کرد و مىکرد؛ هم مقدّمات شهادت را آماده کرد و مىکرد. هم براى این توطین نفس مىکرد، هم براى آن. هرکدام هم مىشد، درست بود و ایرادى نداشت؛ اما هیچکدام هدف نبود،بلکه دو نتیجه بود. هدف، چیز دیگرى است.
هدف چیست؟ اوّل آن هدف را به طور خلاصه در یک جمله عرض مىکنم؛ بعد مقدارى توضیح مىدهم.
اگر بخواهیم هدف امام حسین علیهالسّلام را بیان کنیم، باید اینطور بگوییم که هدف آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن یک واجب عظیم از واجبات دین که آن واجب عظیم را هیچکس قبل از امام حسین - حتّى خود پیغمبر - انجام نداده بود. نه پیغمبر این واجب را انجام داده بود، نه امیرالمؤمنین، نه امام حسن مجتبى.
واجبى بود که در بناى کلّى نظام فکرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمّى دارد. با وجود اینکه این واجب، خیلى مهم و بسیار اساسى است، تا زمان امام حسین، به این واجب عمل نشده بود - عرض مىکنم که چرا عمل نشده بود - امام حسین باید این واجب را عمل مىکرد تا درسى براى همه تاریخ باشد. مثل اینکه پیغمبر حکومت تشکیل داد؛ تشکیل حکومت درسى براى همه تاریخ اسلام شد و فقط حکمش را نیاورد. یا پیغمبر، جهاد فىسبیلاللَّه کرد و این درسى براى همه تاریخ مسلمین و تاریخ بشر - تا ابد - شد. این واجب هم باید به وسیله امام حسین علیهالسّلام انجام مىگرفت تا درسى عملى براى مسلمانان و براى طول تاریخ باشد.
حالا چرا امام حسین این کار را بکند؟ چون زمینه انجام این واجب، در زمان امام حسین پیش آمد. اگر این زمینه در زمان امام حسین پیش نمىآمد؛ مثلاً در زمان امام علىالنقّى علیهالسّلام پیش مىآمد، همین کار را امام علىالنّقى مىکرد و حادثه عظیم و ذبح عظیم تاریخ اسلام، امام على النقى علیهالصّلاةوالسّلام مىشد. اگر در زمان امام حسن مجتبى یا در زمان امام صادق علیهما السّلام هم پیش مىآمد، آن بزرگواران عمل مىکردند. در زمان قبل از امام حسین، پیش نیامد؛ بعد از امام حسین هم در تمام طول حضور ائمه تا دوران غیبت، پیش نیامد!
پس هدف، عبارت شد از انجام این واجب، که حالا شرح مىدهم این واجب چیست. آن وقت بهطور طبیعى انجام این واجب، به یکى از دو نتیجه مىرسد: یا نتیجهاش این است که به قدرت و حکومت مىرسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسین حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مىرسید، قدرت را محکم مىگرفت و جامعه را مثل زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین اداره مىکرد. یک وقت هم انجام این واجب، به حکومت نمىرسد، به شهادت مىرسد. براى آن هم امام حسین حاضر بود.
خداوند امام حسین، و دیگر اءمه بزرگوار راطورى آفریده بود که بتوانند بار سنگینِ آن چنان شهادتى را هم که براى این امر پیش مىآمد، تحمّل کنند، و تحمّل هم کردند. البته داستان مصائب کربلا، داستان عظیم دیگرى است. حال اندکى قضیه را توضیح دهم. برادران و خواهران نمازگزارِ عزیز! پیغمبر اکرم و هر پیغمبرى وقتى که مىآید، یک مجموعه احکام مىآورد. این احکامى را که پیغمبر مىآورد، بعضى فردى است و براى این است که انسان خودش را اصلاح کند. بعضى اجتماعى است و براى این است که دنیاى بشر را آباد و اداره کند و اجتماعات بشر را به پا بدارد. مجموعه احکامى است که به آن نظام اسلامى مىگویند.
خوب؛ اسلام بر قلب مقدّسِ پیغمبر اکرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زکات، انفاقات، حج، احکام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فىسبیلاللَّه، تشکیل حکومت، اقتصاد اسلامى، روابط حاکم و مردم و وظایف مردم در مقابل حکومت را آورد. اسلام، همه این مجموعه را بر بشریّت عرضه کرد؛ همه را هم پیغمبر اکرم بیان فرمود.
«ما من شىء یقربکم من الجنّة و یباعدکم من النّار الّا و قد نهیتکم عند و امرتکم به»؛ پیغمبر اکرم صلىاللَّه علیهو آله، همه آن چیزهایى را که مىتواند انسان و یک جامعه انسانى را به سعادت برساند، بیان فرمود. نه فقط بیان، بلکه آنها را عمل و پیاده کرد. خوب؛ در زمان پیغمبر، حکومت اسلامى و جامعه اسلامى تشکیل شد، اقتصاد اسلامى پیاده شد، جهاد اسلامى برپا و زکات اسلامى گرفته شد؛ یک کشور و یک نظام اسلامى شد. مهندس این نظام و راهبر این قطار در این خط، نبىّاکرم و آن کسى است که به جاى او مىنشیند.
خط هم روشن و مشخّص است. باید جامعه اسلامى و فرد اسلامى از این خط، بر روى این خط و در این جهت و از این راه حرکت کند؛ که اگر چنین حرکتى هم انجام گیرد، آن وقت انسانها به کمال مىرسند؛ انسانها صالح و فرشتهگون مىشوند، ظلم در میان مردم از بین مىرود؛ بدى، فساد، اختلاف، فقر و جهل از بین مىرود. بشر به خوشبختى کامل مىرسد و بنده کامل خدا مىشود.
اسلام این نظام را به وسیله نبىّاکرم آورد و در جامعه آن روز بشر پیاده کرد. در کجا؟ در گوشهاى که اسمش مدینه بود و بعد هم به مکه و چند شهر دیگر توسعه داد.
سؤالى در اینجا باقى مىماند و آن اینکه: اگر این قطارى را که پیغمبر اکرم برروى این خط به راه انداخته است، دستى، یا حادثهاى آمد و را از خط خارج کرد، تکلیف چیست؟ اگر جامعه اسلامى منحرف شد؛ اگر این انحراف به جایى رسید که خوف انحرافِ کلّ اسلام و معارف اسلام بود، تکلیف چیست؟
دو نوع انحراف داریم. یک وقت مردم فاسد مىشوند - خیلى وقتها چنین چیزى پیش مىآید - اما احکام اسلامى از بین نمىرود؛ لیکن یک وقت مردم که فاسد مىشوند، حکومتها هم فاسد مىشوند، علما و گویندگان دین هم فاسد مىشوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دین صحیح صادر نمىشود. قرآن و حقایق را تحریف مىکنند؛ خوبها را بد، بدها را خوب، منکر را معروف و معروف را منکر مىکنند! خطّى را که اسلام - مثلاً - به این سمت کشیده است، صدوهشتاد درجه به سمت دیگر عوض مىکنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنین چیزى دچار شد، تکلیف چیست؟
البته پیغمبر فرموده بود که تکلیف چیست؛ قرآن هم فرموده است: «من یرتد منکم عن دینه فسوف یأتى اللَّه بقوم یحبّهم و یحبّونه» تا آخر - و آیات زیاد و روایات فراوان دیگر و همین روایتى که از قول امام حسین برایتان نقل مىکنم.
امام حسین علیهالسلام، این روایت پیغمبر را براى مردم خواند. پیغمبر فرموده بود؛ اما آیا پیغمبر مىتوانست به این حکم الهى عمل کند؟ نه؛ چون این حکم الهى وقتى قابل عمل است که جامعه منحرف شده باشد. اگر جامعه، منحرف شد، باید کارى کرد. خدا حکمى در اینجا دارد. در جوامعى که انحراف به حدّى پیش مىآید که خطر انحراف اصل اسلام است، خدا تکلیفى دارد. خدا انسان را در هیچ قضیهاى بىتکلیف نمىگذارد.
پیغمبر، این تکلیف را فرموده است - قرآن و حدیث گفتهاند - اما پیغمبر که نمىتواند به این تکلیف عمل کند.
چرا نمىتواند؟ چون این تکلیف را آن وقتى مىشود عمل کرد که جامعه، منحرف شده باشد. جامعه در زمان پیغمبر و زمان امیرالمؤمنین که، به آن شکل منحرف نشده است. در زمان امام حسن که معاویه در رأس حکومت است، اگرچه خیلى از نشانههاى آن انحراف، پدید آمده است، اما هنوز به آن حدّى نرسیده است که خوف تبدیل کلّى اسلام وجود داشته باشد.
شاید بشود گفت در برههاى از زمان، چنین وضعیتى هم پیش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى نبود که این کار انجام گیرد - موقعیت مناسبى نبود - این حکمى که جزو مجموعه احکام اسلامى است، اهمیّتش از خود حکومت کمتر نیست؛ چون حکومت، یعنى اداره جامعه. اگر جامعه بتدریج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حکم خدا تبدیل شد؛ اگر ما آن حکم تغییر وضع و تجدید حیات - یا به تعبیر امروزِ انقلاب، اگر آن حکم انقلاب - را نداشته باشیم، این حکومت به چه دردى مىخورد؟
پس اهمیت آن حکمى که مربوط به برگرداندن جامعه منحرف به خطّ اصلى است، از اهمیت خود حکمِ حکومت کمتر نیست. شاید بشود گفت که اهمیتش از جهاد با کفّار بیشتر است. شاید بشود گفت اهمیتش از امر به معروف و نهى از منکر معمولى در یک جامعه اسلامى بیشتر است. حتّى شاید بشود گفت اهمیت این حکم از عبادات بزرگ الهى و از حج بیشتر است. چرا؟ به خاطر اینکه در حقیقت این حکم، تضمین کننده زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن که مُشرف به مردن است، یا مرده و از بین رفته است.
خوب؛ چهکسى باید این حکم را انجام دهد؟ چه کسى باید این تکلیف را به جا بیاورد؟
یکى از جانشینان پیغمبر، وقتى در زمانى واقع شود که آن انحراف، به وجود آمده است. البته به شرط اینکه موقعیت مناسب باشد؛ چون خداى متعال، به چیزى که فایده ندارد تکلیف نکرده است. اگر موقعیت مناسب نباشد، هرکارى بکنند، فایدهاى ندارد و اثر نمىبخشد. باید موقعیت مناسب باشد.
البته موقعیت مناسب بودن هم معناى دیگرى دارد؛ نه اینکه بگوییم چون خطر دارد، پس موقعیت مناسب نیست؛ مراد این نیست. باید موقعیت مناسب باشد؛ یعنى انسان بداند این کار را که کرد، نتیجهاى بر آن مترتّب مىشود؛ یعنى ابلاغ پیام به مردم خواهد شد، مردم خواهند فهمید و در اشتباه نخواهند ماند. این، آن تکلیفى است که باید یک نفر انجام مىداد.
در زمان امام حسین علیهالسّلام، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پیدا شده است. پس امام حسین باید قیام کند؛ زیرا انحراف پیدا شده است. براى اینکه بعد از معاویه کسى به حکومت رسیده است که حتّى ظواهر اسلام را هم رعایت نمىکند! شُرب خَمر و کارهاى خلاف مىکند. تعرّضات و فسادهاى جنسى را واضح انجام مىدهد. علیه قرآن حرف مىزند. علناً شعر برخلاف قرآن و بر رّد دین مىگوید و علناً مخالف با اسلام است! منتها چون اسمش رئیس مسلمانهاست، نمىخواهد اسم اسلام را براندازد. او عامل به اسلام، علاقهمند و دلسوز به اسلام نیست؛ بلکه با عمل خود، مثل چشمهاى که از آن مرتب آب گندیده تراوش مىکند و بیرون مىریزد و همه دامنه را پر مىکند، از وجود او آب گندیده مىریزد و همه جامعهى اسلامى را پر خواهد کرد! حاکم فاسد، این گونه است دیگر؛ چون حاکم، در رأس قلّه است و آنچه از او تراوش کند، در همانجا نمىماند - برخلاف مردم عادّى - بلکه مىریزد و همه قلّه را فرا مىگیرد!
مردم عادّى، هرکدام جاى خودشان را دارند. البته هر کس که بالاتر است؛ هر کس که موقعیت بالاترى در جامعه دارد، فساد و ضررش بیشتر است. فساد آدمهاى عادّى، ممکن است براى خودشان، یا براى عدّهاى دور و برشان باشد؛ اما آن کسى که در رأس قرار گرفته است، اگر فاسد شد، فساد او مىریزد و همه فضا را پر مىکند؛ همچنانکه اگر صالح شد، صلاح او مىریزد و همه دامنه را فرا مىگیرد.
چنین کسى با آن فساد، بعد از معاویه، خلیفه مسلمین شده است! خلیفه پیغمبر! از این انحراف بالاتر؟! زمینه هم آماده است. زمینه آماده است، یعنى چه؟ یعنى خطر نیست. چرا؛ خطر که هست. مگر ممکن است کسى که در رأس قدرت است، در مقابل انسانهاى معارض، براى آنها خطر نیافریند؟ جنگ است دیگر. شما مىخواهى او را از تخت قدرت پایین بکشى و او بنشیند تماشا کند! بدیهى است که او هم به شما ضربه مىزند. پس خطر هست.
این که مىگوییم موقعیت مناسب است، یعنى فضاى جامعه اسلامى، طورى است که ممکن است پیام امام حسین به گوش انسانها در همان زمان و در طول تاریخ برسد. اگر در زمان معاویه، امام حسین مىخواست قیام کند، پیام او دفن مىشد. این به خاطر وضع حکومت در زمان معاویه است. سیاستها به گونهاى بود که مردم نمىتوانستند حقّانیت سخن حق را بشنوند. لذا همین بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاویه، امام بود، ولى چیزى نگفت؛ کارى، اقدامى و قیامى نکرد؛ چون موقعیت آنجا مناسب نبود.
قبلش هم امام حسن علیهالسّلام بود. ایشان هم قیام نکرد؛ چون موقعیت مناسب نبود. نه اینکه امام حسین و امام حسن، اهل این کار نبودند. امام حسن و امام حسین، فرقى ندارند. امام حسین و امام سجّاد، فرقى ندارند. امام حسین و امام علىالنقّى و امام حسن عسکرى علیهمالسّلام فرقى ندارند. البته وقتى که این بزرگوار، این مجاهدت را کرده است، مقامش بالاتر از کسانى است که نکردند؛ اما اینها از لحاظ مقام امامت یکسانند. براى هریک از آن بزرگواران هم که پیش مىآمد، همین کار را مىکردند و به همین مقام مىرسیدند.
خوب؛ امام حسین هم در مقابل چنین انحرافى قرار گرفته است. پس باید آن تکلیف را انجام دهد. موقعیت هم مناسب است؛ پس دیگر عذرى وجود ندارد. لذا عبداللَّهبنجعفر و محمدبنحنفیه و عبداللَّهبنعباس - اینها که عامى نبودند، همه دینشناس، آدمهاى عارف، عالم و چیزفهم بودند - وقتى به حضرت مىگفتند که «آقا! خطر دارد، نروید» مىخواستند بگویند وقتى خطرى در سرراه تکلیف است، تکلیف، برداشته است. آنها نمىفهمیدند که این تکلیف، تکلیفى نیست که با خطر برداشته شود.
این تکلیف، همیشه خطر دارد. آیا ممکن است انسان، علیه قدرتى آنچنان مقتدر - به حسب ظاهر - قیام کند و خطر نداشته باشد؟! مگر چنین چیزى مىشود؟! این تکلیف، همیشه خطر دارد. همان تکلیفى که امام بزگوار انجام داد. به امام هم مىگفتند «آقا! شما که با شاه درافتادهاید، خطر دارد.» امام نمىدانست خطر دارد؟! امام نمىدانست که دستگاه امنیتى رژیم پهلوى، انسان را مىگیرد، مىکشد، شکنجه مىکند، دوستان انسان را مىکشد و تبعید مىکند؟! امام اینها را نمىدانست؟!
کارى که در زمان امام حسین انجام گرفت، نسخه کوچکش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛ منتها آنجا به نتیجه شهادت رسید، اینجا به نتیجه حکومت . این همان است؛ فرقى نمىکند. هدف امام حسین با هدف امام بزرگوار ما یکى بود. این مطلب، اساس معارف حسین است. معارف حسینى، بخش عظیمى از معارف شیعه است. این پایه مهمى است و خود یکى از پایههاى اسلام است.
پس هدف، عبارت شد از بازگرداندن جامعه اسلامى به خطّ صحیح. چه زمانى؟ آن وقتى که راه، عوضى شده است و جهالت و ظلم و استبداد و خیانتِ کسانى، مسلمین را منحرف کرده و زمینه و شرایط هم آماده است.
البته دوران تاریخ، اوقات مختلفى است. گاهى شرایط آماده است و گاهى آماده نیست. زمان امام حسین آماده بود، زمان ما هم آماده بود. امام همان کار را کرد. هدف یکى بود. منتها وقتى انسان به دنبال این هدف راه مىافتد و مىخواهد علیه حکومت و مرکز باطل قیام کند، براى اینکه اسلام و جامعه و نظام اسلامى را به مرکز صحیح خود برگرداند، یک وقت است که وقتى قیام کرد، به حکومت مىرسد؛ این یک شکل آن است - در زمان ما بحمداللَّه اینطور شد - یک وقت است که این قیام، به حکومت نمىرسد؛ به شهادت مىرسد.
آیا در این صورت، واجب نیست؟ چرا؛ به شهادت هم برسد واجب است. آیا در این صورتى که به شهادت برسد، دیگر قیام فایدهاى ندارد؟ چرا؛ هیچ فرقى نمىکند. این قیام و این حرکت، در هر دو صورت فایده دارد - چه به شهادت برسد، چه به حکومت - منتها هرکدام، یک نوع فایده دارد. باید انجام داد؛ باید حرکت کرد.
این، آن کارى بود که امام حسین انجام داد. منتها امام حسین آن کسى بود که براى اوّلین بار این حرکت را انجام داد. قبل از او انجام نشده بود؛ چون قبل از او - در زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین - چنین زمینه و انحرافى به وجود نیامده بود، یا اگر هم در مواردى انحرافى بود، زمینه مناسب و مقتضى نبود. زمان امام حسین، هر دو وجود داشت. در باب نهضت امام حسین، این اصلِ قضیه است.
پس مىتوانیم اینطور جمعبندى کنیم، بگوییم: امام حسین قیام کرد تا آن واجب بزرگى را که عبارت از تجدید بناى نظام و جامعه اسلامى، یا قیام در مقابل انحرافات بزرگ در جامعه اسلامى است، انجام دهد. این از طریق قیام و از طریق امر به معروف و نهى از منکر است؛ بلکه خودش یک مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منکر است. البته این کار، گاهى به نتیجه حکومت مىرسد؛ امام حسین براى این آماده بود. گاهى هم به نتیجه شهادت مىرسد؛ براى این هم آماده بود.
ما به چه دلیل این مطلب را عرض مىکنیم؟ این را از کلمات خود امام حسین به دست مىآوریم. من در میان کلمات حضرت ابىعبداللَّه علیهالسلام، چند عبارت را انتخاب کردهام - البته بیش از اینهاست که همه، همین معنا را بیان مىکند - اوّل در مدینه؛ آن شبى که ولید حاکم مدینه، حضرت را احضار کرد و گفت: معاویه از دنیا رفته است و شما باید با یزید بیعت کنید! حضرت به او فرمود: باشد تا صبح، «ننظر و تنظرون اینا احق بالبیعة و الخلافه» برویم فکر کنیم، ببینیم ما باید خلیفه شویم، یا یزید باید خلیفه شود! مروان فرداى آن روز، حضرت را در کوچههاى مدینه دید، گفت: یا اباعبداللَّه، تو خودت را به کشتن مىدهى! چرا با خلیفه بیعت نمىکنى؟ بیا بیعت کن، خودت را به کشتن نده؛ خودت را به زحمت نینداز!
حضرت در جواب او، این جمله را فرمود: «اناللَّه و انا الیه راجعون و علىالاسلام السّلام، اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید»؛ دیگر باید با اسلام، خداحافظى کرد و بدرود گفت؛ آن وقتى که حاکمى مثل یزید بر سر کار بیاید و اسلام به حاکمى مثل یزید، مبتلا گردد! قضیه شخص یزید نیست؛ هرکس مثل یزید باشد. حضرت مىخواهد بفرماید که تا به حال هرچه بود، قابل تحمّل بود؛ اما الان پاى اصل دین و نظام اسلامى در میان است و با حکومت کسى مثل یزید، نابود خواهد شد. به این که خطر انحراف، خطر جدّى است، اشاره مىکند. مسأله، عبارت از خطر براى اصلِ اسلام است.
حضرت ابى عبداللَّه علیهالسّلام، هم هنگام خروج از مدینه، هم هنگام خروج از مکه، صحبتهایى با محمّدبن حنفیه داشت. به نظر من مىرسد که این وصیّت، مربوط است به هنگامى که مىخواست از مکه خارج شود. در ماه ذیحجّه هم که محمدبن حنفیه به مکه آمده بود، صحبتهایى با حضرت داشت. حضرت به برادرش محمد بن حنفیه، چیزى را به عنوان وصیّت نوشت و داد.
آن جا بعد از شهادت به وحدانیّت خدا و چه و چه، به اینجا مىرسد: «و انى لم اخرج اشرا ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»؛ یعنى کسانى اشتباه نکنند و تبلیغاتچیها تبلیغ کنند که امام حسین هم مثل کسانى که این گوشه و آن گوشه، خروج مىکنند براى این که قدرت را به چنگ بگیرند - براى خودنمایى، براى عیش و ظلم و فساد - وارد میدان مبارزه و جنگ مىشود! کار ما از این قبیل نیست؛ «و انّما خرجت لطلبالاصلاح فى امّة جدّى». عنوان این کار، همین اصلاح است؛ مىخواهم اصلاح کنم. این همان واجبى است که قبل از امام حسین، انجام نگرفته بوده است.
این اصلاح، از طریق خروج است - خروج، یعنى قیام - حضرت در این وصیّتنامه، این را ذکر کرد - تقریباً تصریح به این معناست - یعنى اوّلاً مىخواهیم قیام کنیم و این قیام ما هم براى اصلاح است؛ نه براى این است که حتماً باید به حکومت برسیم، نه براى این است که حتماً باید برویم شهید شویم. نه؛ مىخواهیم اصلاح کنیم. البته اصلاح، کار کوچکى نیست. یک وقت شرایط، طورى است که انسان به حکومت مىرسد و خودش زمام قدرت را به دست مىگیرد؛ یک وقت نمىتواند این کار را بکند - نمىشود - شهید مىشود. در عین حال هر دو، قیامِ براى اصلاح است.
بعد مىفرماید: «ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنکر و اسیر بسیرة جدّى»؛ این اصلاح، مصداق امر به معروف و نهى از منکر است. این هم یک بیان دیگر.
حضرت در مکه، دو نامه نوشته است که: یکى به رؤساى بصره و یکى به رؤساى کوفه است. در نامه حضرت به رؤساى بصره، اینطور آمده است: «و قد بعث رسولى الیکم بهذا الکتاب و انا ادعوکم الى کتاب اللَّه و سنة نبّیه فان سنّة قد امیتت و البدعة قدا حییت فان تسمعوا قولى اهدیکم الى سبیل الرّشاد»؛ من مىخواهم بدعت را از بین ببرم و سنّت را احیا کنم؛ زیرا سنت را میراندهاند و بدعت را زنده کردهاند! اگر دنبال من آمدید، راه راست با من است؛ یعنى مىخواهم همان تکلیف بزرگ را انجام دهم که احیاى اسلام و احیاى سنّت پیغمبر و نظام اسلامى است.
بعد در نامه به اهل کوفه فرمود: «فلعمرى ما الامام الا الحاکم بالکتاب والقائم بالقسط الدّائن بدین الحقّ الحابس نفسه على ذالک اللَّه والسلام»؛ امام و پیشوا و رئیس جامعه اسلامى نمىتواند کسى باشد که اهل فسق و فجور و خیانت و فساد و دورى از خدا و اینهاست. باید کسى باشد که به کتاب خدا عمل کند. یعنى در جامعه عمل کند؛ نه این که خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلکه عمل به کتاب را در جامعه زنده کند، اخذ به قسط و عدل کند و حق را قانون جامعه قرار دهد.
«الداّئن بدین الحق»، یعنى آیین و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهد و باطل را کنار بگذارد. «والحابس نفسه على ذالک للّه»؛ ظاهراً معناى این جمله این است که خودش را در خطّ مستقیم الهى به هر کیفیّتى حفظ کند و اسیر جاذبههاى شیطانى و مادّى نشود؛ والسّلام. بنابراین، هدف را مشخّص مىکند.
امام حسین از مکه خارج شد. آن حضرت در بین راه در هر کدام از منازل، صحبتى با لحنهاى مختلف دارد. در منزلى به نام «بیضه»، در حالى که حرّبنیزید هم در کنار حضرت است - حضرت مىرود، او هم در کنار حضرت مىرود - به این منزل رسیدند و فرود آمدند. شاید قبل از این که استراحت کنند - یا بعد از اندکى استراحت - حضرت ایستاد و خطاب به لشکر دشمن، اینگونه فرمود:
«ایّهاالنّاس، انّ رسولاللَّه (صلّىاللَّهعلیهوآله) قال: «من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام اللَّه، ناکثاً لعهداللَّه، مخالفاً لسنّة رسولاللَّه یعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثم لم یغیّر بقول و لا فعل کان حقّاً علىاللَّه ان یدخله مدخله»؛ یعنى اگر کسى ببیند حاکمى در جامعه، بر سرِ کار است که ظلم مىکند، حرام خدا را حلال مىشمارد، حلال خدا را حرام مىشمارد، حکم الهى را کنار مىزند - عمل نمىکند - و دیگران را به عمل وادار نمىکند؛ یعنى در میان مردم، با گناه، با دشمنى و با ظلم عمل مىکند - حاکمِ فاسدِ ظالمِ جائر، که مصداق کاملش یزید بود - «و لمیغیّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، علیه او اقدام نکند، «کان حقّاً على اللَّه ان یدخله مدخله»، خداى متعال در قیامت، این ساکتِ بىتفاوتِ بىعمل را هم به همان سرنوشتى دچار مىکند که آن ظالم را دچار کرده است؛ یعنى با او در یک صف و در یک جناح قرار مىگیرد.
این را پیغمبر فرموده است. این که عرض کردیم پیغمبر، حکم این مطلب را فرموده است، این یکى از نمونههاى آن است. پس پیغمبر مشخّص کرده بود که اگر نظام اسلامى، منحرف شد، باید چه کار کرد. امام حسین هم به همین فرمایش پیغمبر، استناد مىکند.
پس تکلیف، چه شد؟ تکلیف، «یغیّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنین شرایطى قرار گرفت - البته در زمانى که موقعیت مناسب باشد - واجب است در مقابل این عمل، قیام و اقدام کند. به هر کجا مىخواهد برسد؛ کشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود، یا نشود. هر مسلمانى در مقابل این وضعیت باید قیام و اقدام کند. این تکلیفى است که پیغمبر فرموده است.
بعد امام حسین فرمود: «و انّى احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شایستهترم به اینکه این قیام و این اقدام را بکنم؛ چون من پسر پیغمبرم. اگر پیغمبر، این تغییر، یعنى همین اقدام را بر تکتک مسلمانان واجب کرده است، بدیهى است حسینبنعلى، پسر پیغمبر، وارث علم و حکمت پیغمبر، از دیگران واجبتر و مناسبتر است که اقدام کند و من به خاطر این است که اقدام کردم. پس امام، علّت قیام خود را بیان مىکند.
در منزل «ازید» که چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بیان دیگرى از امام حسین علیهالسلام هست. حضرت فرمود: «اما واللَّه انّى لأرجو ان یکون خیراً ما اراد اللَّه بنا؛ قتلنا او ظفرنا». این هم نشانهى اینکه گفتیم فرقى نمىکند؛ چه به پیروزى برسند، چه کشته بشوند، تفاوتى نمىکند. تکلیف، تکلیف است؛ باید انجام بگیرد. فرمود: من امیدم این است که خداى متعال، آن چیزى که براى ما در نظر گرفته است، خیر ماست؛ چه کشته بشویم، چه به پیروزى برسیم. فرقى نمىکند؛ ما داریم تکلیفمان را انجام مىدهیم.
در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمین کربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد ترون ...» بعد فرمود: «الا ترون الحق لایعمل به و الى الباطل لایتناهى عنه لیرغب المؤمن فى لقاء ربه حقا» - تا آخر این خطبه - خلاصه و جمعبندى کنم. پس امام حسین علیهالسّلام براى انجام یک واجب، قیام کرد. این واجب در طول تاریخ، متوجّه به یکایک مسلمانان است. این واجب، عبارت است از اینکه هر وقت دیدند که نظامِ جامعه اسلامى دچار یک فسادِ بنیانى شده و بیم آن است که به کلّى احکام اسلامى تغییر یابد، هر مسلمانى باید قیام کند.
البته در شرایط مناسب؛ آن وقتى که بداند این قیام، اثر خواهد بخشید. جزو شرایط، زنده ماندن، کشته نشدن، یا اذیّت و آزار ندیدن نیست. اینها جزو شرایط نیست؛ لذا امام حسین علیهالسّلام قیام کرد و عملاً این واجب را انجام داد تا درسى براى همه باشد.
خوب؛ ممکن است هرکسى در طول تاریخ و در شرایط مناسب، این کار را بکند؛ البته بعد از زمان امام حسین، در زمان هیچیک از ائمّه دیگر، چنین شرایطى پیش نیامد. خود این تحلیل دارد که چطور پیش نیامد؛ چون کارهاى مهم دیگرى بود که باید انجام مىگرفت و چنین شرایطى، در جامعه اسلامى، تا آخر دوران حضور و اوّل زمان غیبت، اصلاً محقّق نشد. البته در طول تاریخ، از اینگونه شرایط در کشورهاى اسلامى، زیاد پیش مىآید. امروز هم شاید در دنیاى اسلام جاهایى است که زمینه هست و مسلمانان باید انجام دهند. اگر انجام دهند، تکلیفشان را انجام دادهاند و اسلام را تعمیم و تضمین کردهاند. بالاخره یکى، دو نفر شکست مىخورند.
وقتى این تغییر و قیام و حرکت اصلاحى تکرار شود، مطمئنّاً فساد و انحراف، ریشهکن شده و از بین خواهد رفت. هیچکس این راه و این کار را بلد نبود؛ چون زمان پیغمبر که نشده بود، زمان خلفاى اوّل هم که انجام نگرفته بود، امیرالمؤمنین هم که معصوم بود، انجام نداده بود. لذا امام حسین علیهالسّلام از لحاظ عملى، درس بزرگى به همه تاریخ اسلام داد و در حقیقت، اسلام را هم در زمان خودش و هم در هر زمان دیگرى بیمه کرد.
هرجا فسادى از آن قبیل باشد، امام حسین در آنجا زنده است و با شیوه و عمل خود مىگوید که شما باید چه کار کنید. تکلیف این است؛ لذا باید یاد امام حسین و یاد کربلا زنده باشد؛ چون یاد کربلا این درس عملى را جلوِ چشم مىگذارد.
متأسّفانه در کشورهاى اسلامىِ دیگر، درس عاشورا آن چنان که باید شناخته شده باشد، شناخته شده نیست. باید بشود. در کشور ما شناخته شده بود. مردم در کشور ما امام حسین را مىشناختند و قیام امام حسین را مىدانستند. روح حسینى بود؛ لذا وقتى امام فرمود که محرّم ماهى است که خون بر شمشیر پیروز مىشود، مردم تعجّب نکردند. حقیقت هم همین شد؛ خون بر شمشیر، پیروز گردید.
بنده یک وقت در سالها پیش، همین مطلب را در جلسهاى از جلسات براى جمعیتى عرض کردم - البته قبل از انقلاب - مثالى به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت است از داستان همان طوطى که مولوى در مثنوى ذکر مىکند.
یک نفر یک طوطى در خانه داشت - البته مَثَل است و این مَثَلها براى بیان حقایق است - زمانى مىخواست به سفر هند برود. با اهل و عیال خود که خداحافظى کرد، با آن طوطى هم وداع نمود. گفت من به هند مىروم و هند سرزمین توست. طوطى گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خویشها و دوستان من در آنجایند. آنجا بگو یکى از شما در منزل ماست. حالِ مرا براى آنها بیان کن و بگو که در قفس و در خانه ماست. چیز دیگرى از تو نمىخواهم.
او رفت، سفرش را طى کرد و به آن نقطه رسید. دید بله، طوطیهاى زیادى روى درختان نشستهاند. آنها را صدا کرد، گفت: اى طوطیهاى عزیز و سخنگو و خوب! من پیغامى براى شما دارم؛ یک نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خیلى خوب است. در قفس به سر مىبرد، اما زندگى خیلى خوب و غذاى مناسب دارد او به شما سلام رسانده است.
تا آن تاجر این حرف را زد، یک وقت دید آن طوطیها که روى شاخههاى درختان نشسته بودند، همه بال بال زدند و روى زمین افتادند. جلو رفت، دید مردهاند! خیلى متأسّف شد و گفت چرا من حرفى زدم که این همه حیوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطى - با شنیدن این حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و کارى نمىتوانست بکند.
تاجر برگشت. وقتى به خانه خودش رسید، سراغ قفس طوطى رفت. گفت: پیغام تو را رساندم. گفت: چه جوابى دادند؟ گفت: تا پیغام تو را از من شنیدند، همه از بالاى درختان پر پر زدند، روى زمین افتادند و مردند!
تا این حرف از زبان تاجر بیرون آمد، یک وقت دید طوطى هم در قفس، پرپر زد و کف قفس افتاد و مرد! خیلى متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز کرد. طوطى مرده بود دیگر؛ نمىشد نگهش دارد. پایش را گرفت و آن را روى پشت بام، پرتاب کرد. تا پرتاب کرد، طوطى از وسط هوا بناى بال زدن گذاشت و بالاى دیوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزیز، خیلى ممنونم؛ تو خودت وسیله آزادى مرا فراهم کردى. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم و این درسى بود که آن طوطیها به من یاد دادند! آنها فهمیدند که من اینجا در قفس، اسیر و زندانیم. با چه زبانى به من بگویند که چه کار باید بکنم تا نجات پیدا کنم؟ عملاً به من نشان دادند که باید این کار را بکنم، تا نجات یابم! - بمیر تا زنده شوى! - من پیغام آنها را از تو گرفتم و این درسى عملى بود که با فاصله مکانى، از آن منطقه به من رسید. من از آن درس استفاده کردم.
بنده آن روز - بیستوچند سال پیش - به برادران و خواهرانى که این حرف را مىشنیدند، گفتم: عزیزان من! امام حسین به چه زبانى بگوید که تکلیف شما چیست؟ شرایط، همان شرایط است؛ زندگى، همان نوع زندگى است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسین
ثبت کننده خبر: F.s
تعداد دفعات
مشاهده شده: 1635
|
سایر مطالب
|